تبليغاتX
کافه شرق

کنار پنجره

بر سر کاج بلند و سبز باغ همسايه ما
عطر آزادي خود را مي‌بويند

من به آزادي مرغان قفس مي‌انديشم
نه به پرواز و نگاه آنان

من به آن لحظه مي‌انديشم
که در آن رخصت پرواز کبوتر‌هاست
من به آن هلهله گنجشگان مي‌نگرم
که به هنگام غروب

چشم‌ها را به افق مي‌دوزم
کاش مردي به فراز کوه
با دو مشعل در دست
مثل خورشيدي
در ظلمت قلب من
ظاهر مي‌شد...

چشم‌ها را به افق مي‌دوزم
کاش دستي ز زمين مي‌روييد
و درخت دگري بر تن دشت سيه مي‌کاشت
کاش دستي ز زمين مي‌روييد...

من به آزادي مرغان قفس
مي‌انديشم...

رشت/ پاييز 1343




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 2:14 توسط ::پوریا::


مصاحبه شاملو با مجله «ایران‌خبر» در سال ۱۳۷۴ و نیز مصاحبه شاملو با تلویزیون استکهلم نیز هنوز در هیچ کتاب و مجله‌ای در ایران منتشر نشده‌اند و برای نخستین‌بار در اعتماد ملی چاپ می‌شوند. در تماس با سرپرستان آثار شاملو صحت انتساب این آثار به شاملو مورد تایید قرار گرفته است.

فریادرسی نیست

مى‏خواهم گفت‏وگو را با پرسش ‏از حال‏ و روزتان شروع ‏كنم.
من ‏درست‏ بیست‏ و پنج ‏سال ‏است‏ كه ‏به‏ بدترین ‏شكلى‏ مریضم. گرفتارى‏ام ‏آرتروز وحشت‏ناكى ‏است كه ‏با تنگى مهره‏هاى فوقانى‏ گردن دست‏ به ‏هم ‏داده داستان با هم ‏ساختن عسل و خربزه ‏را در مورد من تجدید كرده ‏است. تاكنون سه‏ بار جراحى ‏شده‏ام، البته ‏در حال ‏حاضر خطر حادى تهدیدم ‏نمى‏كند اما موضوع ‏این ‏است‏ كه ‏مطلقا تحركى ‏ندارم و هر چه ‏بى‏تحركى بیش‏تر ادامه ‏پیدا كند وضع وخیم‏ترى خواهم ‏داشت. ضمنا آدمى ‏به ‏سن ‏و سال ‏من ناچار باید به ‏این ‏هم ‏فكر كند كه ‏دیگر فرصت‏ چندانى ‏در پیش ندارد. این ‏است‏ كه ‏من ‏در همین ‏شرایط ناجور هم ناگزیر به‏طور متوسط روزى ده‏ ساعت ‏كار مى‏كنم كه ‏خسته‏گى‏اش ‏به ‏آن‏ عدم ‏تحرك ‏اضافه ‏مى‏شود... خب، این ‏میان ‏مسائل و موضوعات‏ دیگرى ‏هم هست كه ‏صورت ‏قوزبالاى‏قوز پیداكرده. عمل‏كردهاى بچه‏گانه‏ئى كه‏ هر قدر هم ‏آدم سعى‏ كند به ‏روى ‏خودش نیاورد باز نمى‏تواند در وضع‏ عصبى‏اش ‏بى‏تأثیر بماند و چون‏ فریادرسى‏ نیست‏ و هیچ‏كس‏ حاضر نمى‏شود ذره‏ئى‏ به ‏سخافت‏ امر فكر كند آن ‏هم ‏بار دیگرى‏ به ‏بارهاى‏تان، به ‏كم‏حوصله‏گى‏تان و به‏ بیمارى‏تان، اضافه‏ مى‏كند. سیزده‏سال‏ تمام جلو چاپ‏ و تجدیدچاپ‏ تمام ‏كارهاى‏ شما را مى‏گیرند و بعد ناگهان خبردار مى‏شوید كه ‏تجدیدچاپ ‏آثارتان «منع‏قانونى» ندارد! و آن‏وقت‏ كتاب‏هاى‏تان، درست مثل‏ شرابى‏ كه ‏یكهو تو خمره ‏تبدیل ‏به ‏سركه ‏شده ‏از حرام‏ به ‏حلال ‏تغییر موضع شرعى داده ‏باشد، روانه بازار كتاب ‏مى‏شود بدون ‏این‏كه ‏به ‏بخشى ‏از آن یا به ‏جمله‏ئى ‏از آن یا به ‏كلمه‏ئى ‏از آن‏ یا به ‏حرفى‏ از آن ایرادى ‏گرفته ‏باشند. شما درمى‏مانید كه ‏قضیه ‏چیست؟ آخر، چیزى ‏كه ‏سیزده‏سال‏ تمام ‏ممنوع ‏بود چه‌طور به‏یك‏باره ‏آزاد شد؟ مسئولیت‏ حبس‏ و بند آن‏ سیزده‏سالش‏ به ‏گردن ‏كیست؟ همین‏جورى‏ یكى‏ از من خوش‏اش ‏نمى‏آمده دستور فرموده ‏كتاب‏هایم ‏چاپ ‏نشود، و حالا هم ‏یكى ‏دلش‏ به ‏حال ‏من ‏سوخته ‏دستور داده ‏چاپ‏ بشود؟ همین؟ آقائى ‏با من‏ قهر بوده ‏و حالا آشتى‏ كرده؟... این‏ چیزها آدم ‏صددرصد سالم ‏را بیمار مى‏كند، تا با بیمارى‏ كه ‏به ‏یك‏ ساعت‏ بعد خود اطمینانى ‏ندارد چه ‏كند.
با این وصف‏ الان‏ چه ‏كارى‏ در دست‏ دارید؟
با همسرم‏ روى كتاب ‏كوچه ‏كار مى‏كنم. برگردان «دن‏ آرام» شولوخوف‏ به ‏صفحات‏ آخر رسیده‏ كه البته‏ پس‏ از پایان‏اش ‏باید به ‏بازخوانى و تجدیدنظر در آن ‏بپردازم ‏كه ‏مرحله ‏سنگین‏تر و وقت‏گیرترى ‏است. مقدارى ‏هم‏ كارهاى‏ پراكنده ‏هست‏ كه‏ براى ‏انجام‏شان‏ برنامه‏ریزى‏ نمى‏شود كرد.
«كتاب‏كوچه» را گاهى ‏گفته‏اند هفتاد و چند جلد است، گاهى‏ گفته‏اند از صد جلد هم ‏تجاوز مى‏كند. واقعا حجم‏ این ‏اثر چه‏قدر است؟
نمى‏شود پیش‏بینى‏كرد. الفباى ‏فارسى سى ‏و سه ‏حرف ‏است و «كتاب ‏كوچه» مثل ‏هر اثر مشابهى ‏بر اساس حروف‏ الفبا تنظیم ‏شده اما بعض‏ حروف‏ آن بسیار حجیم‏تر از بعض‏ دیگر است. پاره‏ئى ‏از حروفش ـ مثلا حرف «ب» ـ بیش ‏از دو هزار صفحه ‏است و پاره‏ئى ‏دیگر ـ مثلا حرف «ث»ـ كمتر از یك‏ صفحه. ناشر بر حسب‏ محاسباتى ‏كه ‏كرده كل‏ كار را در «دفتر»هاى 320 صفحه‏ئى تنظیم ‏مى‌كند. گمان‏ نمى‏كنم به‏هیچ‏صورتى ‏بشود تعداد این ‏دفترها را پیش‏گوئى‏ كرد، حتا به‏طور سرانگشتى.
باتوجه ‏به ‏وضعیت‏ نامساعد جسمى‏تان چرا براى ‏پیشبرد كار آن‏ از دیگران‏ كمك‏ نمى‏گیرید؟
این ‏كار ممكن ‏نیست‏ مگر این‏كه براى ‏آن سازمانى ‏تأسیس ‏شود. در سال 60 با توجه ‏به ‏توفیق ‏اثر و اقبال ‏عمومى مقدمات‏ تأسیس‏ چنین ‏مركزى را آماده ‏كردیم ‏كه ‏ناگهان ‏از دفتر ششم‏ جلو پخش‏اش‏ را گرفتند و بناچار از ادامه ‏كار درماندیم و سیزده‏سال ‏تمام امر انتشار دفترها و حتا تجدیدچاپ دفاتر پنج‏گانه ‏آن متوقف‏ ماند و البته ‏امروز دیگر مطلقا فكرش‏ را هم ‏كنار گذاشته‏ایم. وقتى‏در مملكت‏ براى‏حمایت ‏از شما قانونى و براى فعالیت فرهنگى‏تان امنیتى وجود ندارد ناچارید قبول‏ كنید كه “سر بى‏درد خود را دستمال‏ نبستن” درخشان‏ترین رهنمودى ‏است كه‏ از تجربه‏ تاریخى مردم ‏آب‏ خورده و باید آن را آویزه گوش‏كرد... در هر حال من و همسرم اصل‏ كار را به‏ یارى ‏هم پیش‏ مى‏بریم و گفتن‏ ندارد كه ‏در هر صورت روزى ‏این حاصل‏ بیش‏ از پنجاه ‏سال ‏كار منتشر خواهد شد و هرجور كه ‏حساب‏ كنید آن‏كه ‏مورد تف ‏و لعنت‏ قرار بگیرد جهل و بى‏فرهنگى و خودبینى خواهد بود نه ‏ما.ـ واقعا دیگر كار از این‏ حرف‏ها گذشته ‏است ‏كه ‏غم‏انگیز باشد یا دردانگیز. كار به ‏ریش‏خند همه ‏اصول‏ كشیده. كارگر فرهنگى ‏این ‏مملكت پس ‏از این‏كه ‏سلامت ‏و عمرش‏ را فداى یك‏ كار تحقیقى كرد، دست‏آخر یك‏چیزى‏ هم‏ بدهكار است و باید براى ‏نشر آن ‏با «مسئولان ‏فرهنگى‏ كشور» وارد جنگ بشود!
گفتید با همسرتان كار مى‏كنید...
درست ‏است. از اواسط حرف “الف” تمام ‏امور فنى ‏كار با اوست‏ و به ‏این‏ ترتیب دست ‏من‏ باز مانده‏ كه ‏فقط به ‏كارهاى ‏تألیفى‏ و تحریرى‏ كتاب‏ بپردازم كه ‏از نظر وقت ‏دوسوم‏ صرفه‏جوئى ‏مى‏شود بدون این‏كه ‏بخش‏آسان‏تر یا كم‏مسئولیت‏تر آن‏ باشد. در حقیقت ‏تمام ‏امور تنظیم ‏و تدوین ‏كتاب ‏با اوست و بدین‏جهت ‏از این ‏پس ‏حقا نام ‏او نیز بر كتاب ‏قید خواهد شد.
اخیرا چندین ‏نوار كاست ‏از شما دیده‏ایم. آیا باز هم ‏از این ‏نوارها در دست‏ تهیه ‏دارید؟
بله. تعدادى‏ قصه‏هاى ‏فولكلوریك براى‏ كودكان‏ سنین‏ مختلف‏ ضبط كرده‏ایم، تعدادى نوار از شاعران‏ معاصر جهان و جزاین‏ها...
در این ‏نوارها از موسیقى ‏هم ‏استفاده‏ مى‏شود؟ و آیا خودتان ‏هم در انتخاب‏ موسیقى آن‏ها دخالت دارید؟ این‏ سوآل ‏را از آن‏ نظر پیش‏مى‏كشم‏ كه ‏شما با موسیقى‏ ایرانى و حداقل با نوعى ‏از آن مشكلاتى دارید كه ‏قطعا بسیارى‏ از شنونده‏گان ‏این ‏نوارها علاقه‏مندند بدانند با آن‏ چگونه‏ كنار آمده‏اید.
راه‏ حل ‏قضیه ‏این ‏بود كه‏ من ‏در این‏ مورد به ‏مقدار زیادى ‏از توقعات ‏خودم‏ كم‏ كنم؛ كه ‏كردم. به ‏نظر من‏ اگر قرار باشد در نوار شعر از موسیقى ‏هم ‏استفاده ‏شود به‏طور قطع‏ باید آن ‏موسیقى ‏بتواند در القاى فضاى‏ شعرها كارساز باشد ولى‏ در حال‏ حاضر این ‏كار به ‏دلایل ‏متعدد براى‏ ما عملى ‏نیست، كه ‏خواهم ‏گفت چرا. اصولا اگر نظر قطعى‏ مرا بخواهید نوار شعر نیازى به ‏همراهى ‏موسیقى ‏ندارد (مگر اینكه ‏در آن از موسیقى ‏فقط به‏مثابه ‏یك‏ عامل‏ تزئینى ‏استفاده ‏شده ‏باشد، كه‏ قبول ‏این ‏نظر نیازمند بحث ‏است.) ولى ‏اعمال ‏این ‏نظر به ‏احتمال‏ بسیار زیاد تحمیل‏ سلیقه ‏شخصى‏ به ‏سلیقه ‏عمومى‏ست، به ‏هر اندازه ‏هم كه‏ این‏ سلیقه ‏فردى و شخصى درست ‏و منطقى‏ باشد. در این‏گونه ‏موارد شما ناگزیرید ابتدا سلیقه عمومى‏ را مورد نظر قرار بدهید، چون ‏خواه ‏و ناخواه ‏زمینه ‏اصلى‏ كار به ‏مسأله ‏سرمایه‏گذارى ‏و بازار و قضایائى ‏از این‏ دست برخورد مى‏كند. در این‏ صورت‏ جز این ‏چاره‏ئى ‏نیست كه‏ یا به‏كلى گرد این‏ كار نگردید و یك‏ قلم ‏دورش‏ خط بكشید یا تا حدود بسیار زیادى‏ از توقعات ‏خود بكاهید. این‏ یك‏ فعالیت فرهنگى‏ست‏ كه ‏باید بازار ضامن‏ موفقیت‏اش‏ باشد و خود این‏ یعنى ‏تناقض. باید حساب ‏كنید ببینید كدام ‏بهتر است‏ فداى ‏آن‏ یكى‏ بشود.
براى ‏آنكه ‏مختصر سرنخى ‏به ‏دست‏ داده ‏باشم توجه‏تان ‏را به ‏صورتى ‏از مخارج تأمین ‏موسیقى براى‏ این‏ نوارها جلب‏ مى‏كنم. هر نوار به‏طور متوسط شامل بیست‏ شعر است ‏كه ‏با در نظر گرفتن ‏مقدمه محتاج 20 یا21 قطعه ‏موسیقى ‏ویژه‏ خواهد بود. بنابراین نخستین ‏رقم‏ مخارج، دست‏مزد مصنف ‏این قطعات ‏است. آنگاه كارمزد نوازنده‏گان برحسب ‏تعداد سازهاى مورد استفاده آهنگ‏ساز، مشتمل‏ بر ساعات ‏كار تمرین ‏و كارمزد نهائى ‏آنها. سومین‏ رقم‏ هزینه، مخارج ‏استودیوى‏ ضبط است‏ كه برحسب ساعت‏ محاسبه‏ مى‏شود. مخارج بخش ‏موسیقى‏ نوار در مجموع بیست تا سى‏ برابر همه ‏مخارج دیگر است‏ كه ‏كلا به‏ بهاى ‏نوارها اضافه‏ مى‏شود و از جیب ‏خریدار مى‏رود درصورتیكه ‏لزوم وجود خود آن مشكوك‏ است! كسى‏ كه ‏براى ‏تهیه ‏این ‏نوار پول‏ مى‏پردازد به‏دنبال ‏چیست؟ شعر یا موسیقى یا هردو؟ درصورتیكه ‏موسیقى ‏آن ‏فقط جنبه ‏تزئینى ‏دارد و در نهایت ‏امر به ‏هیچ‏یك ‏از این سه‏ انتظار پاسخ نمى‏دهد. (لطفا در سراسر مورد، احتمال ‏اشتباه كلى ‏و جزئى ‏مرا حتما در نظر بگیرید. چه ‏استبعادى دارد كه ‏كسى ‏اصلا در كل‏ برداشت ‏قضیه‏ئى‏ به ‏خطا رفته ‏باشد؟)
به‏ دلایل ‏اقتصادى (كه ‏حكم‏ درجه ‏اولش ‏حذف‏ هرچه‏بیش‏تر هزینه‏ها است) ما كه‏ مجاز نبودیم مخارج ‏سنگین‏ سفارش ‏تهیه ‏موسیقى ویژه ‏این ‏نوارها را به ‏قیمت‏هاى تمام‏شده ‏تولید آن بیفزائیم ناچار بودیم ‏این ‏نیاز را از طریق‏ خرید قطعات ‏موسیقى ‏غیرسفارشى ‏خود (كه ‏الزاما قادر نیست‏ با موضوع ‏اصلى ‏ارتباطى ‏ایجاد كند) تأمین ‏كنیم. در این ‏صورت ‏ظاهرا فقط یك‏ قلم‏ از هزینه‌هاى‏ تهیه ‏موسیقى ‏كاهش‏ مى‏یابد كه ‏عبارت ‏است‏ از دست‏مزد سفارش‏ تهیه‏ آن ‏به ‏مصنف، چراكه ‏باقى هزینه‏ها به‏ قوت ‏خود باقى ‏است. ولى ‏عملا چنین ‏نیست. توضیح جزءبه‏جزء این ‏اختلاف ‏قیمت ‏اتلاف وقت‏ شما و خواننده‏گان ‏است ولى‏ من‏ فقط یك‏ موردش‏ را مى‏گویم:
شما كه ‏هزینه ‏بیست ‏سى‏برابرى تحمل‏ مى‏كنید كه “حق‏انحصارى” استفاده ‏از این ‏اثر متعلق به ‏شما باشد آیا واقعا براى ‏این ‏دل‏خوشى‏ پادرهوا ضمانت‏ اجرائى ‏هم‏ دارید؟ یعنى ‏اگر در یك‏ جائى ‏از این ‏دنیا یك‏ سازمان رادیوئى یا تلویزیونى بدون ‏اجازه ‏شما این‏ آثار را پخش‏ كرد مى‏توانید براى ‏مطالبه ‏حق‏تان ‏گریبانش‏ را بچسبید؟ اگر بگوئید آرى‏ خواهم ‏گفت‏ واقعا خواب‏ تشریف ‏دارید. ما كه ‏اثرى ‏موسیقائى‏ را بدون «حق ‏استفاده ‏انحصارى» از مصنف‏اش‏ خریدارى ‏مى‏كنیم ‏و فقط بخش‏هائى از آنرا مورد استفاده ‏قرار مى‏دهیم تنها دل‏خوشى‏مان ‏این ‏است‏ كه‏ پیش‏ از دیگران ‏از آن‏ بهره ‏جسته‏ایم و خریدار بعدى‏ آن‏ آثار هم به ‏این ‏دل‏خوش‏ است كه‏ ما فقط از بعض‏ پاره‏هاى ‏آن استفاده ‏كرده‏ایم نه از همه ‏آن‏ یكجا. خب، این ‏كار دو سه ‏تا سود دیگر هم‏ دارد: مثلا اگر شما چند ماه ‏بعد همین‏ قطعات‏ را از تلویزیون‏ بشنوید به ‏بغل‏دستى‏تان ‏مى‏گوئید باز حضرات ‏طبق‏ معمول ‏سنواتى ‏به ‏این ‏نوارها ناخنك زده‏اند!
پس ‏حرفش‏ را نزنید، چون‏ ممكن‏ است دیگر از قطعاتى ‏كه ‏قبلا دیگران ‏استفاده ‏كرده‏اند استفاده نكنند و این ‏دل‏خوشى تبلیغاتى ‏هم از دست‏تان ‏برود.
دیگر چه ‏بهتر! در این ‏صورت‏ من ‏دارم با یك‏ سنگ‏ دو گنجشك‏ مى‏زنم! اگر این ‏حرف ‏باعث‏ بشود كه دیگر از آن ‏قطعات ‏استفاده ‏نكنند باز هم سودش‏ عاید من ‏مى‏شود.
آقاى ‏شاملو متشكرم.
زحمتى ‏نبود.

روزگار تلخی ‌ست
به‏ جهان و زمانه‏اى ‏كه ‏در آن زندگى‏ مى‏كنیم چگونه ‏نگاه‏ مى‏كنید؟
جهان و زمانه‏ همان ‏است ‏كه ‏همیشه‏ بوده، یعنى‏ همچنان روندى را ادامه ‏مى‏دهد كه‏ انسان ‏از ماقبل تاریخش‏ گرفتار طى‏ كردن ‏آن‏ است. مى‏گویم‏ گرفتار، چون ‏به ‏هر حال‏ روند دلچسبى‏ نیست ‏و آدمیزاد در حقیقت ‏به ‏صورت گروهى محكوم به ‏اعمال ‏شاقه ‏به ‏طى ‏آن مشغول ‏است: مراحلى‏ كه ماركس ‏به درستى‏ برشمرده‏ و چنانكه‏ مى‏بینیم‏ به‏ صورت ‏حلقه‏هاى‏ دوره‏ به ‏دوره‏ تنگ‏ترى‏ به‏ روزگار ما رسیده ‏كه ‏از همیشه ‏تلخ‏تر است ‏و ما همروزگارانش ‏از هر دوره تاریخى ‏دیگرش ‏پریشان‏روزتر و مستأصل‏تر و ناامیدتر. امید آن ‏جراحى خونبار بزرگ‏ نهایى ‏هم‏ كه‏ انقلاب‏ رهایى‌‏بخش‏ جهانى‏ خوانده‏ مى‏شد و كم و بیش 100 سالى دلخوشكنك‏ اكثریت ‏ناامیدان ‏بود در آخرین ‏لحظه‏ها مثل‏ حباب‏ صابون تركید هر چند كه امیدى ‏شریرانه ‏بود و راهى ‏هم ‏به دهى‏ نمى‏برد و در نهایت ‏امر خشونتى را جانشین ‏خشونت دیگرى ‏مى‏كرد. من ‏تخصصى‏ در این‏ مسائل ‏ندارم‏ اما فكر مى‏كنم ‏هیچ ‏بیمارى را با امیدوارى قلابى علاج نمى‏شود كرد و متأسفانه‏ مى‏بینیم تاریخ كه ‏از نخست ‏بیمار به ‏دنیا آمده‏ تا به‏ امروز این‏ روند دردكش را طى ‏كرده و مسكن‏ها هم‏ درش ‏كمترین تاثیرى ‏نبخشیده. واقعیت‏ها مایوس‌كننده‏تر از مطالبی‌ است‏ كه ‏من‏ عنوان ‏مى‏كنم. نمى‏دانم‏ اگر تاریخ به‏ صورت ‏دیگرى ‏شكل ‏مى‏گرفت چه‏ پیش می‌آمد، و البته ‏تصورش‏ هم ‏ابلهانه ‏است. به ‏هر حال تخته‏پاره‏ ما روى ‏این رودخانه‏ به ‏حركت درآمده ‏و به‏ همین‏ راه‏ هم ‏خواهد رفت، گیرم ‏حالا به ‏قول ‏حافظ بگوییم: من‏ ملك ‏بودم و فردوس برین جایم ‏بود/ آدم آورد در این دیر خراب‏آبادم... در هر حال ما به ‏خراب‏آباد افتاده‏ایم ‏و قوانینش ‏دارد ما را دست ‏و پابسته‏ با خود مى‏برد.
تعهد و وظیفه شعر چیست؟
سوال‌تان ‏كلى ‏به ‏نظرم‏ مى‏آید. اولا كه ‏شعر و هنرهاى ‏دیگر اصالتا هیچ ‏نقش ‏و وظیفه‏اى ‏به ‏عهده ندارد و وظیفه ‏و تعهدى ‏اگر هست ‏به‏ عهده‏ شاعران ‏و هنرمندانى ا‏ست‏ كه ‏غمى‏ انسانى ‏دارند. شاعران و هنرمندان ‏هم‏ كه‏ موجوداتى‏ عیسابافته ‏و مریم‌تافته ‏نیستند: گروهى‏ مبلغان‏ این ‏فكر و آن ‏عقیده خاصند كه ‏حزبى و فرقه‏اى‏ عمل ‏مى‏كنند و خطرشان ‏به‌ ناچار بیش‏ از خطر آژیتاتورهاى ‏فریب‏خورده یا تبلیغاتچى‏هاى ‏پاردم‏سائیده ‏عقاید مشكوك ‏اید‏ئولوژیك ‏یا سیاسى ‏یا اقتصادى‏ است ‏كه ‏به راه‏ منافع‏ خاص‏ خودشان‏ مى‏روند. گروهى ‏در هنر به ‏چشم حرفه ‏و نان ‏خانه‏ و آش‏دانى‏ نگاه ‏مى‏كنند و در واقع كشك‏ خودشان‏ را مى‏سابند یا در نهایت‏ گرفتار محرومیت‏ها و غم ‏و غصه‏هاى شخصى‏ خودشانند: اگر به‏ شكوفایى‏ غریزى‏ برسند گمان ‏مى‏كنند اولین‏ موجوداتى ‏هستند كه ‏چیزى‏ به ‏اسم‏ عشق ‏را كشف ‏كرده‏اند و اگر گرفتار غربت ‏بشوند گرفتار این‏ تصور مى‏شوند كه ‏اولین غریب‏الغرباى تاریخند. چشم‏اندازى دورتر از نوك ‏دماغ‏ خودشان ‏ندارند و افق‏شان افقى‏ عمومى ‏نیست. در شرایط عالى‏تر، هنرمند نیازمند مخاطبى‏ است‏ كه ‏درد عام‏ را درك‏ كند و متأسفانه چنین ‏مخاطبانى ‏سر راه ‏نریخته ‏است. از این‏ گذشته، چنان ‏هنرمندى مدام ‏باید گرفتار دغدغه اشتباه ‏نكردن ‏و سخن‏ منحرف ‏به‏ میان‏ نیفكندن‏ باشد و شما به‏ من ‏بگویید كیست‏ كه‏ به ‏راستى ‏بتواند ادعا كند كه ‏از اشتباه ‏برى ا‏ست ‏و آنچه ‏به ‏میان ‏مى‏آورد حقیقت ‏محض ‏است؟
تعریف شما از شعر چیست؟
براى شعر تعریف ‏فراگیرى عنوان‏ نمى‏شود كرد. خود ما در همین‏ 50،‏ 60 ‏ساله‏ اخیر در قلمرو زبان ‏فارسى ‏شاهد تغییرات‏ عمیقى ‏بودیم‏ كه‏ در سلیقه‏ شعرى ‏جامعه‏مان ‏پیدا شد. از قافیه‌بندى‏هاى ‏عهد بوقى‏ گرفته تا شعر مورد علاقه‏ دختربچه‏ها و شعر رمانتیك‏هاى ‏آبكى و غیره ‏و غیره. موضوع زیاد ساده‏اى ‏نیست‏ و در چند كلمه ‏خلاصه‏اش ‏نمى‏توان ‏كرد. از آن ‏جمله‏ گفته‏اند چون‏ اصول هنر متغیر است ‏نمى‏شود از آن مانند مقولات ‏علمى تعریف‏ مشخصى به‏ دست ‏داد، در حالى ‏كه‏ خود همین ‏برداشت ‏هم امروز برداشت ‏كهنه‏اى ‏است. مى‏بینیم كه‏ پس‏ از دو هزار سال نیوتنی ‏پیدا مى‏شود كه اصول ‏علمى ارسطویى را مى‏روبد و در قرن‏ ما اینشتینى پیدا مى‏شود كه اصول‏ علمى ‏ریاضى نیوتن را جارو مى‏كند. پس ‏حتی اصول ‏علوم ‏و ریاضیات‏ هم ‏اصول ‏ثابتى‏ نیست‏ چه ‏رسد به ‏مقولات هنرى. من ‏این ‏را در مصاحبه‏اى ‏كه ‏به‏ صورت ‏كتابى ‏به ‏اسم دیدگاه‏ها منتشر شده‏ به ‏تفصیل ‏بیشترى وارسیده‏ام.
رابطه شاعر و شعر چگونه است؟
این ‏رابطه ‏مثل رابطه‏ نخود پخته است با كلاه ‏سیلندر. یعنى هیچگونه ‏رابطه‏اى بین‏شان نیست. در واقع هدف ‏شعر نجات ‏جامعه‏ بشرى‏ است ‏از طریق عشق ‏انسان‏ به ‏انسان از مهلكه‏اى ‏كه سیاستچى‏ها به‏ بهانه ‏انواع و اقسام نظریه‏هاى ‏اید‏ئولوژیك ‏براى ‏تثبیت‏ قدرت‏هاى ‏فردى ‏یا گروهى ‏پیش‏ پاى‏ جوامع مختلف ‏حفر مى‏كنند. در حالى ‏كه‏ شاعر عشقى‏ را تبلیغ‏ مى‏كند كه‏ در راهش از جان ‏مى‏توان‏ گذشت. ‏در حالى ‏كه‏ سیاستچى‏ اول‏ چیزى ‏كه ‏جلو جامعه ‏عَلَم ‏مى‏كند یك ‏دشمن‏ نابكار فرضى است‏ كه ‏سرش ‏را باید به‏ سنگ ‏تفرقه‏ كوبید. گرگى براى‏گله‏ مى‏تراشد تا مقام ‏چوپانى‏ خودش‏ را توجیه‏كند.
اعتماد ملی: سوال مخدوش است.
قضاوتش‏ مشكل ‏است‏ دست‏كم ‏براى ‏من ‏كه ‏دیگر فرصت‏ زیادى ‏براى‏ اینجور كنجكاوى‏ها ندارم. اما یك‏ موضوع ‏هست‏ و آن‏ وجود این ‏امتیاز براى ‏شاعران ‏جوان‏تر ماست ‏كه‏ مى‏توانند به ‏قله‏هاى ‏شعر جهان دسترسى‏ داشته ‏باشند و از این ‏راه‏ گنجینه ‏دانسته‏ها و آموخته‏هایشان ‏را تا حد ممكن ‏پربار كنند. این‏ امكانى‏ است ‏كه‏ به ‏ندرت‏ تا 100 سال‏ قبل ‏براى ‏شاعران ‏ما پیش ‏مى‏آمد. شعر امروز، دیگر در هیچ‏ جاى ‏جهان بومى‏ عمل ‏نمى‏كند و یكپارچگى‏اش ‏در همین ‏به ‏اصطلاح‏ اوسموزى‏ عمل‏كردن ‏اوست. بازار بده ‏بستان‏ جهانى‏ است. ما از هم ‏مى‏آموزیم ‏و به‏ هم‏ یاد مى‏دهیم. عقب ‏ماندن‏مان ‏از قافله شعر جهان قابل ‏توجیه ‏نیست.
اعتماد ملی: سوال مخدوش است.
با توصیه‏ كردن و پیام ‏فرستادن ‏موافق ‏نیستم. این‏ كار كار كسانى ا‏ست‏ كه ‏از بالاخانه ‏به ‏حیاط نگاه‏ مى‏كنند. خب، سوال‏هاى ‏جالبى ‏مطرح ‏كردید، امیدوارم‏ جواب‏هایم ‏زیاد یأس‏انگیز از آب در نیامده‏ باشد: گرچه ‏من ‏مأیوس ‏شدن ‏بالمره ‏را از امید دادن ‏قلابى مفیدتر حساب‏ مى‏كنم. آدم تا كورسو امیدى ‏دارد به ‏همان ‏دل‏ خوش ‏مى‏كند در صورتى ‏كه ‏مأیوس‏ كه‏ شد ناچار فكرى‏ اصولى ‏به ‏حال خودش‏ خواهد كرد. بگذارید بدانیم ‏كه‏ از هیچ ‏سمت ‏دیگرى راهى‏ نیست. متشكرم.




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 3:44 توسط ::پوریا::


شرفِ هنرمند بودن

آن كه مى‏خندد، هنوز
خبر هولناك را
نشنیده‏است!
برتولد برشت
بدون ‏در میان ‏آوردن هیچ ‏صغرا و كبرائى برآنیم ‏كه ‏میان ‏دو گونه ‏برداشت ‏از دستاوردهاى هنرى طى‏ استحكاماتى ‏بكشیم اگرچه ‏دست‏كم ‏از نظر ما جنگى ‏فیزیكى ‏در میان ‏نیست. این ‏خط، فقط مشخص‏كننده‏ى مرزهاى یك‏ عقیده ‏است ‏در برابر دو گروه متضادالعمل كه‏ یكى تنها به ‏درون‏مایه اهمیت ‏قایل ‏است حتا اگر این ‏درون‏مایه‏ مرثیه‏ئى ‏باشد كه ‏در قالب ‏دفى-روحوضى‏ ارائه ‏شود، وآن دیگرى تنها به ‏قالب ‏ارج ‏مى‏نهد حتا اگر این‏ قالب در غیاب ‏محتوا به ‏ارائه‏ى ‏هیچ ‏احساسى قادر نباشد. جنگ ‏نامربوط كهنه‏ئى‏كه ‏تجدید مطلع‏اش ‏را تنها شرایط اجتماعى‏ى نامربوطى تحمیل كرده ‏است ‏كه ‏در فضایى ‏غیرقابل ‏تشخیص‏ و غیرمنطقى معلق ‏است.
كسـانى ‏بر آن‏اند كه ‏هنر را جز خلق زیبائى، تا فراسوهاى زیبائى‏ى ‏مجرد حتا، وظیفه‏ئى نیست. همچون زیر و بمى كه‏ از حنجره‏ئى ‏ملكوتى‏ بر مى‏آید و آن‏ را نیازى به‏ كلام نیست.
ما از این ‏طایفه ‏نیستیم‏ و برخلاف ‏بهتانى ‏كه ‏آن‏ دسته‏ى ‏دیگر در رسانه‏هاى ‏رسمى‏ى ‏تبلیغاتى‏ى خود آشكارا عنوان ‏مى‏كنند در پس‏ حرف ‏خود نیز نیتى ‏شریرانه پنهان ‏نكرده‏ایم. ما نیز مى‏گوئیم: آرى چنان ‏حنجره‏ئى‏ نیازمند كلام ‏نیست چرا كه ‏كلمات به ‏سبب ‏مشخص‏ بودن ‏مصداق‏هاشان مى‏تواند، به‏ مثل، از خلوص‏ موسیقى ‏بكاهد. کلام به‏ مصداق ‏توجه ‏مى‏دهد و موسیقى ‏از راه ‏احساس ‏ادراك‏ مى‏شود. این‏ دو از یك‏ خانواده ‏نیستند، طبایع‏شان‏ متضاد است ‏و چون باهم‏ در آیند آن‏ چه ‏لطمه‏ مى‏بیند موسیقى است.
ما از این ‏طایفه ‏نیستیم و هرچند همیشه ‏اتفاق ‏مى‏افتد كه‏ در برابر پرده‏ئى ‏نقاشى‏ى ‏تجریدى یا قطعه‏ئى شعر مجرد ناب از خود بى‏خود شویم و از ته‏ دل ‏به‏ مهارت ‏ و خلاقیت آفریننده‏اش درود بفرستیـم، بى‏گمان ‏از این‏ كه ‏چرا فریادى‏ چنین‏ رسا تنها به‏ نمایش ‏قدرت ‏فنى ‏پرداخته كسانى ‏چون ما خاموشان نیازمند به ‏همدردى ‏را در برابر خود از یاد برده ‏است دریغ خورده‏ایم.
اما گرچه‏ ما از آن‏ طایفه ‏نیستیم ‏آثارشان ‏را مى‏خوانیم پرده‏هاشان‏را با اشتیاق ‏به‏ تماشا مى‏نشینیم به‏ موسیقى‏شان با دقت‏ گوش ‏مى‏دهیم و هر چیز مؤثرى را كه ‏در آنها بیابیم مى‏آموزیم، زیرا بر این ‏اعتقادیم كه ‏هرچه‏ بیان پالوده‏تر باشد به ‏پیام ‏اثر قدرت‏ نفاذ بیشترى مى‏بخشـد. چرا كه‏ قالب‏ را تنها براى‏ همین ‏مى‏خواهیم: پیرهن ‏را براى ‏تن، تا اگر نیت ‏اثر، به ‏مثل، نمایش شكوه‏ جسم ‏انسان‏ است تن ‏در آن هرچه ‏برازنده‏تر جلوه ‏كند.
ما برآنیم‏ كه ‏هنر حامل است‏ و محمول: و اثر هنرى ‏اگر فاقد محموله ‏باشد در نهایت ‏امر استرتیزتك‏ شكیل ‏و راهوارى ‏است ‏كه بى‏بار و بیعـار از علفزار به ‏سر طویله‏ى معتاد خود مى‏خرامد حال‏ آن ‏كه دستاورد شبا روز و ماها سال كشتگران‏ بسـیار خرمن‏ خرمن بر زمین ‏مانده ‏است و بازار‌هاى ‏نیاز از كالا تهى ‏است. استران ‏پیر و خسته ‏را دیگر طاقت‏ پاسخگوئى ‏به‏ نیازهاى ‏بدبار و تل ‏انبار روزگار نو نیست، و صاحبان ‏استران این ‏زمان تنها دربند اصـلاح نژاد چارپایان‏ خویش‏اند، چرا كه ‏در نمایشگاه‏ها گوش‏ چارپا را كوچك‏تر و میان‏اش‏ را لاغرتر، قوس‏ گردن‏اش ‏را چشم‏گیرتر و عضـلات ‏سینه‏اش ‏را پیچیده‏تر مى‏پسندند و نشان ‏افتخار را تقدیم‏ خربنده‏ئى ‏مى‏كنند كه ‏پسند گروه داوران ‏را بهتر و بیش‏تر برآورد. مكتب چارپا به‏ خاطر چارپا، نه چارپا درخور بارى كه باید نیازهاى سنگین شهروندان را تمهیدى‏ كنـد.

مطالعه‏ى ‏دستاوردهاى ‏هنرى‏ى ‏انسان بازخواندن ‏حماسه‏ئى ‏پرطبل ‏و پرتپش‏است: حماسه‏ى آفریده‏ئى كه ‏به ‏چند هزاره رازهاى تركیب‏ و تعبیه ‏را تجربه‏ مى‏كند تا سرانجام خود به ‏كرسى‏ى آفریننده‏گى ‏بنشیند. راهى ‏كه ‏شاید سرمنزل‏هایش دم‏ به ‏دم ‏كوتاه‏تر شده اما سرشار از كوشش و مجاهدت بوده ‏است: كوشش‏ و مجاهدتى كه ‏از راه‏هاى ‏بى‏شمار صورت‏ پذیرفته. گاه ‏به ‏حجم وگاهى به ‏صدا، گاهى ‏ به ‏حركت گاهى ‏به ‏نوا، گاه ‏به ‏خط وگاه ‏به ‏رنگ، گاهى‏ به ‏چوب وگاه ‏به ‏سنگ... ـ كوشش‏ و مجاهدتى از راه‏هاى ‏بسیار كه‏ با موانع‏ بى‏شمار پنجه‏ در پنجه ‏كرده ‏است اما اگرچه ‏هر بار پیروز از میدان ‏بازنیامده بارى ‏از هر شكست ‏تجربه‏ئى ‏اندوخته از هر سرخورده‏گى‏ معرفتى به‏ دست كرده‏است. جاده‏ئى ‏طولانى كه ‏چه‏ بسیار باشكم‏هاى به‏ پشت ‏چسبیده و پاهاى‏ خونین و ایثارهاى شگفت ‏پیموده ‏شده. اما سنگین‏ترین ‏لحظات ‏این‏ حماسه‏ى ‏رنج، دیگر امروز متعلق به ‏گذشته‏هاست: تاریخ‏اش‏ مدون ‏است ‏و پاسخ‏اش به ‏چند و چون و چراها و اگرها و مگرها روشن و آشكار. زنجیره‏ئى است‏ به ‏هم ‏پیوسته از حلقه‏هاى ‏منفرد و مجزاى‏ تلاش‏هاى ‏پراكنده. امروز دیگر تجربه‏ى ‏مجدد شیمى ‏از دوران ‏خون‏ دل ‏خوردن‏ كیمیاگر «گجسته‏دژ»، اگر سفاهت‏ مطلق ‏نباشد نشانه‏ى‏ كامل ‏بیگانه‏گى ‏با زمان حال ‏است. كه ‏آدمى، على‏رغم تمامى‏ى حماقت‏هائى ‏كه ‏از لحاظ اجتماعى در سراسر طول ‏تاریخ ‏خود نشان ‏داده، بارى طبیعت‏ خام ‏را توانسته ‏است رام ‏قدرت ‏آفریننده‏گى خود كند و معضل كنونى او به ‏جز این ‏نیست كه‏ گیج ‏و درمانده گرفتار چنبره‏ى هزار پیچ و گره ‏بر گره اجتماع خویش‏ است و هر بامداد با اندیشه‏ى ‏هول‏ناك ‏تحقیر تازه ‏درآمدى‏ كه ‏بر او خواهد رفت ‏از بستر كابوس‏هاى ‏شبانه بر مى‏خیزد.
دیگر امروز هنر با قوانین ‏مدون‏ و دستاوردهاى پر بار از آزمایشگاه‏هاى‏ ابتدائى ‏بیرون آمده دوره‏هاى ‏كاربرد جادوئى‏ یا تزئینى ‏بودن‏ صرف ‏را پس‏ پشت‏ نهاده ‏به ‏عرصه‏ى ‏پرگیر و دار كارزار دانش ‏با خرافه‏اندیشى، معرفت‏گرائى با خشك‏باورى‏ى تقدیرى، عدالت‏خواهى‏ى ‏شرافتمندانه با قدرت‏مدارى‏ى ‏لومپن‏مسلكانه پانهاده ناطق ‏چیره‏دستى ‏شده‏ است‏ كه ‏بانگ‏اش ‏انعكاس ‏جهانى دارد و سخن‏اش ‏مرز زبان ‏نمى‏شناسد. پس‏ دیگر باید بتواند به ‏حضور خود در این ‏معركه معنائى ‏بدهد، وجودش را با جسارت‏ به ‏اثبات ‏برساند، در عمل‏ از حق‏ حیات ‏خود دفاع ‏كند و در این ‏سنگر پرخون و آتشى كه‏ در آن تنها سخن‏ از مرگ‏ و زنده‏گى ‏مى‏رود و تنابنده‏ئى را با تنابنده‏ئى سرشوخى نیست مسوولیتى ‏آشكار متعهد شود.
امروزه ‏روز دیگر هیچ هنرى بومى و اقلیمى‏ى‏ صرف ‏نیست وحتا نویسنده ‏و شاعر نیز كه بناگزیر گرفتار حصار زبان ‏خویش ‏است و ابلاغ ‏پیام‏اش نیاز به ‏واسطه ‏دارد، باز به ‏هر زبان كه بنویسد نویسنده ‏و شاعر سراسر عالم ‏است. با وجود این مى‏توان بر هنرهائى چون ‏نقاشى انگشت نهاد كه ‏درك ‏سخن‏اش، در مقایسه ‏با هنرهاى‏ دیگر، به ‏مترجمان‏ چیره‏دست‏ چرب‏زبان نیاز چندانى ندارد و مجال‏ ارتباط بى‏واسطه‏ بر او تنگ ‏نیست. در این ‏حال، سخنورى‏ با این ‏همه ‏قدرت ‏و امتیاز را مى‏توان نادیده‏ گرفت و از او تنهـا به ‏شنیدن ‏افسـانه‏ى خواب‏آور چهل‏ قلندر دل‏خوش ‏بود؟ طبیبى‏ چنین‏ را مى‏توان به ‏خود وانهاد تا درمان را واگذارد و دردها را پس ‏پشت نسخه‏ى مسكن‏ها پنهان‏كند؟
اگر قرار بر این ‏است‏ كه «هنرمند» همچنان ‏به‏ تفنن ‏دل‏ مشغول ‏كشف ‏شگردهاى ‏بهت‏انگیز باشد: اگر همچنان‏ دربند خوش‏ طبعى ‏نمودن‏ها باقى ‏بماند كدام ‏پیام ‏و پیغام ‏مى‏باید خیل دم‏ افزون انسان‏هائى ‏را كه‏ درد مى‏كشند و وهن ‏مى‏بینند و تحقیر مى‏شوند یا همچنان‏ گرفتار توهمات‏ خویش‏اند و به ‏سود “پاى ‏تا سرشكمان”تحمیق‏ مى‏شوند از خواب خوش‏بینى بیداركند و طلسم ‏دیرباورى‏شان را بشكند؟
اگر قرار بر این ‏است كه نقاشى همچنان در بند صنعـت و تجرید و بندبازى و چشم‏بندى لوطى‏ صالح‌هاى زمانه باقى بماند، «وظایف مشترك انسانى» ـ كه همگامى چنین كارآیند او را به خود وانهاده ‏است ـ به كدام پایگاه مى تواند نقل مكان كند؟ اگر براستى چنان كه خود ادعا مى‏كند زبان باز كرده چرا سخنى نمى گوید كه به كار آید، و اگر چیزى براى گفتن ندارد دیگر این همه قیل و قال بر سر چیست؟
مرا ببخشید. مى‏دانم كه ‏این‏ها نه‏ تنها سخنان ‏تازه ‏درآمدى ‏نیست، كه‏ حتا از دوره‏ى كهنه‏گى‏شان تا فراسوهاى ‏اندراس ‏نیز دهه‏ها و دهه‏ها و دهه‏هاى ‏باورنكردنى‏ گذشته ‏است! ـ بى‏گمان بسیارى ‏از شما مرا از این ‏كه ‏شاید گمان ‏كرده‏ام ‏در پیام ‏خود، به ‏مثابه ‏درآمدى بر این‏ محفل گفت‏وگو از نوآورى‏ها، با پیش ‏كشیدن سخنى ‏مندرس‏تر از مصداق‏ ملموس‏ هر اندراس، چه‏ تحفه‏ئى به ‏طبق بر نهاده‏ام ‏سرزنش‏ مى‏كنید. اما آیا آن‏ دوستان‏ ملامت‏گو مى‏دانند كه ‏ما در این ‏زمانه‏ كجاى‏ كاریم؟
آن‏چه ‏بسیارى‏ها نمى‏دانند این ‏است ‏كه ‏به‏طور رسمى، ما تازه ‏به ‏دوره‏ى ‏كشف ‏غزل ‏عارفانه سقوط اجلال ‏فرموده‏ایم، و بدین‏ جهت آن‏چه‏ من‏ عرض ‏مى‏كنم قرن‏ها از زمانه‏ى ‏خود پیش ‏است و اگر معمولا در مطبوعات رسمى وطن‏مان تنها به ‏صورت ‏احكام ‏صادره‏ى “رسمى فرمایشى قانونى” (تو گیومه) فقط به ‏انحرافى ‏بودن ‏آن‏ها حكم ‏مى‏كنند علت‏اش‏ این ‏است ‏كه ‏هنوز از لحاظ تاریخى‏ به ‏آن جا نرسیده‏ایم ‏كه ‏بتوان منحرف‏ بودن‏ آن‏ها را از طریق‏ استدلال‏ منطقى ثابت ‏كرد!
به ‏هرحال، توضیحى ‏بود كه ‏فكر كردم لازم ‏است‏ عرض ‏شود.
نقاشى ‏و شعر و تئاتر و باقى‏ قالب‏هاى ‏هنرى امروز دیگر فقط ابزارى ‏براى‏ سرگرمى ‏ و تفنن نیست. بچه‏ى ‏بازیگوش كودكستانى‏ى دیروز، اكنون‏ انسان ‏پخته‏ى ‏كاملى ‏است فهیم ‏و پرتجربه ‏و خردمند، كه ‏مى‏تواند جامعه ‏را به ‏درك‏ خود و فرهنگ‏ و مفهوم‏ عمیق آزادى‏ى اندیشه و رهائى از قید و بندهاى ‏خرافات مدد برساند. و بى‏شك صرف «توانستن» ایجاد مسوولیت مى‏كند. اگر امروز هـم هنر نتواند پس‏ از آن ‏همه ‏كوشش‏ و جوشش ‏در به ‏دست ‏آوردن شیوه‏هاى ‏بیـان، اندیشه‏ئى كارآیند را به‏ معرفتى ‏فراگیر مبدل‏ كند حضورش‏ جز به‏ حضور قدحى‏ خالى اما سخت‏ پرنقش ‏و نگار بر سفره‏ى بى‏آش‏گرسنه‏گان به ‏چه‏ مى‏ماند؟
از اتهامات ما یكى ‏این ‏است كه گویا مثـلا شعر عاشقانه را نمى‏پسنـدیم به ‏این دلیل كوته‏فكرانه كه چنین اشعارى فردى است و اجتماعى (بخوانید «سیاسى») نیست. بگذارید براى آن‏كه ناگفته‏ئى بر زمین نماند این را گفته باشیم كه قضا را آنچه مـا نمى‏پسندیم شعر سیـاسى ‏است كه‏ بناگزیر از دریچه‏ تنگ تعصبات سخن مى‏گوید و آنچه سخت اجتماعى مى‏شماریم شعر عاشقانه ‏است كه درس محبت مى‏دهـد. ما در دنیائى سرشار از خصومت و نفرت زندگى مى‏كنیم. دنیائى به ‏وزن سرب و به رنگ سیاه و به طعم تلخ. مى‏بینید كه در فاصله‏ئى كوتاه از خانه خودمان، براى پاره‏ئى از مردم این روزگار، رهائى از یوغ وحشت و ادبـار به معنى آزادى تیغ بركشیدن و كشتن دیگران‏ است. مـا باید عشق را بیاموزیم تا بتوانیم از زندان تنگ تعصب و نفرت رها شویم.
گفته‏اند مشت زنى سبب تقویت عضـلات و سرعت واكنش مى‏شود. مى‏بینیم كه براى بسیارى كسـان این «وسیله» چنان به «هـدفى مجرد» تبدیل مى‏شود كه حاصـل آن به اصـطلاح سرعت واكنش و عضلات پولادین دیگر جز در همان صـحنه ‏پیكار و جز در برابر حریف مقابل در هیچ عرصه ‏دیگرى به دو پول سیاه نمى‏ارزد. آقـاى كلى كه روزگارى شرق و غرب عالم را براى نمایش دادن پتك مشت‌هایش در مى‏نوشت احتمالا موجود مزاحمى نیست، منتها این سوآل اهل تعقل براى همیشه باقى مـى‏ماند كه اگر دستكش و كیسه تمرین و رینگ و سوت و داوران ریز و درشت و خیل ستایشگران بیكار از وجودش ازاله شـود از او چه باقى مى‏مانـد كه جز تفوق بر همزادان بى سود و ثمر دیگرش خیر عـامى هـم دست كم براى جامعه گرفتار خویش داشته باشـد؟
به اعتقاد ما «هنـر» بسیارى از هنرمندان را تنـها مى‏توان با چیـزى نظیر «هنر» مشت بازان حرفه‏ئى سنجید. سرورانى كه براى آوردن آب به كنار جوى رفته‏انـد وآب جـوى ایشـان را با خود برده ‏است. همچنین مى‏توان گفت بسیـارى از هنرمندان هنر خود را گرفتار همان سرگذشتى كرده‏اند كه در تاریخ رقص مى‏توان دید: یعنى راه از صورت به معنا نبردن و در نیمراهه دچار بى‏حاصلى شدن.
[...]
مطالعه مجموعه‏هاى آثـار هر دوره مشخـص طبعا باید شناسه اجتماعى آن دوران باشـد. به مثل، در ایران، در قرن‏هـاى سكوت، انسـان دوران سلطه قاجاریه مثـلا، فاقد شناخت ابزار است. در پرده‏هاى نقاشان آن عصر هر آدمیزادى نمودار همه ابناى خویش ‏است: چیزى كه به دو ابروى پیوسته و چشمـانى خمـارآلوده تصویر مى‏شـده است. هیچ‏كس هیچ‏كس نیست و هركس همه است. و مى‏بینیم كه نقاشان عصر، از دیدگاه انتقـادى، رسالت تاریخى‏شـان را گرچه ناآگـاهـانه، اما دقیقـا از همین راه به انجام رسانده‏اند. «ناآگاهانه» از آن رو كه بى‏گمان آنان نمى‏توانسته‏اند قاضى هوشمند آثار یا داوران صاحب صلاحیت جامعـه خود باشنـد: پیشه‏ورانى بوده‏انـد كه از سـر ناگزیرى طبیعت طبقه خاصـى را چشم‏بسته عریان كرده‏اند بى این كه خود بدانند چه مى‏كنند. دوره فروش نمى‏دانـد كه مى‏توان با یك نظر به كالاهـاى درون كولبـاره‏اش مشتریان ویژه او را شناسائى و حتى حـدود استطاعت مالى و برداشت شان از زیبائى را برمـلا كرد. اگر آن نقاشان در پرده‏هاى خود تنها به جزئیات لباس و پرده و آذین‌ها پرداخته‏اند نه گناه ایشان ‏است نه تعمـدى آگاهانه در كارشـان: حقیقت این ‏است كه انسان پیرامون این نقاشان، خود را در فضاى سرد میان پرده‏ها و گلدان‏ها و احتمالا در برابر عشوه مبتذل و بى‏احساس رقاصگـان از یاد برده ‏است. این‏جـا نقاش بینـوا تصـویرگر واقعیت محصـوره‏ئى‏است كه در آن حقیقـتى مطرح نیست. محـدوده‏ئى كه آدمى درآن تنها به دو چشـم بادامى و دو ابروى پیوسته بازشناختـه مى‏شود و اگر در مثـل یكى چون كمال‏الملك به هر دلیل كه باشد گوشه پرده‏ئى از زندگى طبقات بیرون ارگ شاهى به كنار زند كارش راهى به دهكوره‏ئى نمى‏برد و حداكثر قضاوتى كه درباره آن مى‏شود این است كه شازده چیزمیزمیرزائى سرى بجنباند و بگوید:ـ با مزه‏س! خیلى با مزه‏س... فالگیر یهودى!
اما این حكایت ‏دیروزها و دیسال‏ها است. روزگار ما دیگر روزگار خاموشى ‏نیست، هرچند كه ‏بازار دهان‏بندسازى ‏همچنان ‏پررونق ‏باشد. روزگار تفنن‏ و این‏جور حرف‏ها هـم نیست، چرا كه‏ امروزه ‏روز آثار هنرى بر سر بازارها به ‏نمایش‏عام ‏در مى‏آید و دور نیست ‏كه ‏بیننده، مدعى‏ى بى‏گذشتى ‏از آب‏ درآید و براى ‏گرفتن ‏حق ‏خود چنگ‏ در گریبان ‏هنرمند افكند. دور نیست ‏كه كسانى اثر هنرى‏ى فاقد پیام ‏و اشارت ‏هنرمند فاقد بینش‏ را ـ به ‏هر اندازه ‏هم كه‏ با شگردها و فوت‏ و فن‌هاى ‏بهت‏انگیز عرضه ‏شده ‏باشد ـ تنها در قیاس با ماشین ‏ظریف ‏و پیچیده‏ئى ‏قضاوت كنند كه ‏در عمل كارى‏ از آن ‏ساخته ‏نباشد.
این را نیز ناگفته نگذاشته باشیـم كه هنرمند نیز ماننـد هر انسان دیگرى دست كم بدان اندازه آزاد هست كه چیزى را بپذیرد و چیزى را به دورافكند. یكى بر آن ‏است كه هنر به خودى خود فرهنگ و تربیت است، یكى بر آن است كه هنر مى‏تواند بر حسب پیام خود ضداخلاق باشـد و ضـد فرهنگ. در این میان كسان دیگرى هم هستند كه مى‏گویند اكنون كه هنرمنـد مى‏توانـد با گردش و چرخش جادوئى ابزار كارش چیزى بگوید تا ما (دست كم ما مردم چپاول شونده و فریب خورنده را كه بى هیچ تعارفى انسان‏هـاى جنوبى مى‏خوانند كه در انتقال از امروز به فرداى خویش حركتى ناگزیر در جهت فروتر شدن مى‏كنیـم و متأسفـانه از این حركت نیز توهمى تقدیرى داریـم آگاهـى بدهد) چرا باید این امكـان والا را دست كـم بگیرد؟ ـ سخنى كه راستى را به سـود هنرمند نیز هست كه خـود قطره‏ئى از همـین اقیـانوس است. به قولى: «هنرمنـد این روزگار همچون هنرمند دوران امپراتورى رم بر سكوهاى گرداگرد میدان ننشسته ‏است كه، خواه از سر همدردى و خواه از سر خصومت با آنان و خواه به مثابه یكى تماشاچى بى طرف، صحنه دریـده‏شدن فریب خوردگان به چنگال شیران گرسنه را نقش كند. هنرمند روزگار مـا بر هیچ سكوئى ایمن نیست، در هیچ میدانى ناظـر مصـون از تعرض قضایـا نیست. او خود مى‏تواند در هر لحظه هم شیر باشد هم قربانى. زیرا همه چیز گوش به فرمان جبر بى‏احساس و ترحمى‏ است كه سراسر جهان پهناور میدان كوچك تاخت و تـاز او است و گنهـكار و بیگناه و هواخواه و بى‏طرف نمى‏شناسـد.»
در چنین ‏شرایطى ‏كدام‏ انسان ‏شریف‏ مى‏پذیرد كه ‏خود را به ‏صرف ‏این ‏كه ‏اهل ‏هنر است ‏از معركه دور نگه ‏دارد؟ ما چنین «هنرى» را بهانه‏ى غیرقابل ‏قبول و عذر بتر از گناه كسانى مى‏شماریم كه‏ هنگام ‏تقسیم‏ مواجب‏ و رتبه ‏سرهنگ‏اند و در معركه‏ى ‏جدال ‏بنه‏پا! ـ هنرمند در حضور قاضى‏ى وجدان خود محكوم‏ است ‏در جبهه‏ى مبارزه ‏با خطر متعهد كوششى ‏بشود، و دریغا كه‏ سختى‏ى ‏كار او نیز درست در همین ‏است:
نقش چهره‏هاى ‏دردكشیده‏ئى كه‏ گرسنه‏گى ‏مچاله‏شان ‏كرده، به‏ نیت ارائه‏ دادن مشكلى جهانى چون‏گرسنه‏گى؟ ــ تصویر صفى‏ بى‏انتها از مشتى ‏انسان پا در زنجیر یوغ ‏برگردن، به ‏قصد باز نمودن فجایع ناشى‏ از بهره‏كشى‏ى آدمى ‏از آدمى؟ ــ یا تجسم ‏محبوسى ‏كه ‏میله‏هاى‏ سیاه ‏قفس‏اش‏ را به ‏رنگ ‏سفید مى‏انداید، به ‏رسم ‏هشدار دادن از خوش خیالى‏ها؟ ــ
نه، مسلما هیچ ‏كس‏ مشوق‏ ساده‏گرائى ‏و سطحى‏نگرى، مبلغ‏ خودفریبى ‏و رفع ‏تكلیف ‏و خواستار خلق ‏شعارهاى ‏آبكى‏ى بى‏ارز نیست. رویه‏ى دیگر هنر اعتلاى‏ فرهنگ ‏است، و بینش‏ هنرمند مبنائى استوار از منطـق وآگاهى‏ى‏ عمیق ‏و گسترده‏ مى‏طلبد تا بتواند جواب‏گوى علل ‏وجودى‏ خویش‏ در عرصه‏ى زمان ‏باشد، ـ چیزى ‏كه ‏نام ‏دیگرش مشاركت ‏در هم‏آوردى در صحنه‏ى‏ جهانى‏ى ‏فرهنگ‏ بشرى ‏است.
شمار زیادى ‏از هنرمندان ‏ما ترجیح ‏مى‏دهند از همان‏ مرز استادى‏ در چم ‏و خم‏ و ارائه‏ى ‏شگردهاى فنى‏ى‏ كار پا فراتر نگذارند. ترجیح مى‏دهند ناطقانى ‏بلبل‏زبان ‏باشند اما سخنى از آن‏ دست به میان ‏نیاورند كه ‏احتمالا مال‏شان‏ را بى‏خریدار بگذارد چه‏ رسد به ‏بازگفتن‏ حقایقى كه‏ جان‏ شیرین‏شان را به ‏مخاطره ‏اندازد.

اوضاع مملكت قاراشمیش است

احمد شاملو
اعتمادملی: احمد شاملو در سال‌های دهه هفتاد قصد داشت به شیوه سفرنامه‌های قجری مطالب طنزی بنویسد كه چندی از آنها را نوشت. این قطعه یكی از آن نوشته‌های كوتاه است كه تاكنون منتشر نشده است.

اوضاع مملكت قاراشمیش است. به طور دقیق نمى‏دانیـم چه اتفاقاتى افتاده است. بعضی نوكرهـا مى‏گوینـد از اطراف شنیده‏اند كه رعایا دست از كسب و كار كشیده دكان و بازار را تخته‏كرده‏اند كه آزادى مى‏خواهیم. هرچه فكر مى‏كنیم آزادى را مى‏خواهند چه‏كـار یا به‏ كدام دردشـان شفا است عقل‏مان قد نمى‏دهد. صـدراعظـم نامرد در مختصرجوابى كه به تلغراف تند و تیز ما عرض‏كرده و در آن ما را دركمال نمك‏به‏حرامى «شاه‏مخلوع» خوانده، تهدید نموده ‏است چنانچه به ‏خاك كشور خودمان پا بگذاریم بلافاصله دستگیر و استنطاق مى‏شویم وعندالاقتضا به‏دارمكافات‏ الصاق ‏مى‏شویم و در كفرآباد به ‏خیل محاربان ‏با خدا و رسول الحاق ‏مى‏شویم.
(بدنیست توضیحا این‏ را هم گفته ‏باشیم: اول‏ هر چه ‏زور زدیم كه ‏بفهمیم شاه ‏مخلوع چه ‏معنى ‏دارد هیچ سر در نیاوردیم. آسیدحسین ‏آمد نشست قدرى فعل یفعل كرد در نهایت‏ گفت مخلوع صیغه‏ ‏مفعولى ‏است و معنى‏اش‏ مى‏شود «شاه‏خلعت‏گرفته»، كه‏نوكرها همه ‏خندیدند گفتند براى‏ شاه ‏افت‏ دارد صیغه‏ ‏مفعولى ‏بشود و خلعت ‏بگیرد، تا باز میرزاطویل از راه ‏رسید و مشكل را حل ‏كرد.)
خلاصه، اوضاع اینطورهاست كه‏گفتیم. پول ‏هم ‏نداریم و با این ‏همه فى‏امان‏الله هم‏نیستیم. خلاصه ‏هیچ‏ چیزمان ‏به ‏آدم‏ نمى‏برد. از هتل ‏هم عذرمان را خواسته‏اند. عجالتا در جوار هتل كنار خیابان نشسته‏ایم. از آن‏ همه ‏سال سلطنت ‏با سلطه ‏و جبروت ‏برایمان ‏چه ‏باقى ‏مانده؟ مشتى‏ باسمه و صندوقچه‏اى ‏تیله‏ ‏ شیشه‏اى با یك قاب‏عكس‏گوش‏ماهى و یك‏ طغرا خرس‏ ماهوتى‏ كه ‏در كشاكش‏ ایام ‏یكى ‏از چشم‏هایش‏ هم ‏افتاده... به خودمان مى‏فرماییم: «خوشا كنج درویشى! این‏ نیز بگذرد!» - اما دل كجا فریب این یاوه مى‏خورد؟ـ به‏ همان‏ خداى ‏احد و واحد لم ‏یلد قسم كه‏ همین ‏الان دل‏مان براى یك‏شكم خورشت آلو اسفناج لم‏یولد على‏اكبرخانى ضعف‏ مى‏رود.
وزیر دربار رفته ‏است قاورنرصاحب‏ را پیدا كند از او به‏ گدایى براى ‏اقامت موقت ما در یك گوشه‏ ‏پارك جواز مخصوص‏ بگیرد، كه ‏تازه ‏معلوم ‏نیست بدهد یا نه. آقاسیدحسین را خواستیم فرمودیم برایمان ‏یك‏ دهن [...] بخواند. به اواسط [...] رسیده ‏بود كه‏ ناگهان ‏سر و كله‏ گزمه‏اى ‏پیدا شد. گریه ‏و بى‏قرارى‏ ‏ ما را كه ‏دید، سید بیچاره‏ اولاد پیغمبر را دستبندزده اشتلم‏كنان ‏با خود برد. درمانده‏ایم با این‏ اوضاع چه‏كنیم.


شعری منتشرنشده از احمد شاملو

سكوت‏آب
مى‏تواند
خشكى ‏باشد و فریاد عطش:
سكوت‏گندم
مى‏تواند
گرسنه‏گى ‏باشد و غریو پیروزمندانه‏ى قحط:
همچنان كه ‏سكوت ‏آفتاب
ظلمات ‏است ـ
اما سكوت ‏آدمى فقدان‏ جهان ‏و خداست:
غریو را
تصویر كن!
مهرماه1370                                                               منبع ما:اعتماد ملی




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 3:37 توسط ::پوریا::


                     آزار داده انــد بســـي در جـــــوانـــي ام

بـي زار از جـوانـــي و از زنــــدگانـــــي ام

جانانه ام چو رفت، چرا جان نمي رود؟

اي مرگ! همتي! كه به جانان رساني ام

هرشب به ياد ماه رخت تا سحر گهــان

هر اختري اســـت، شاهــد اخترفشاني ام

بر تيرهاي كينه سپر گشــت ســــينه ام

آرم گـــواه، پيش تـــو، پشت كمـــاني ام

ياري زمرگ مي طلبم، غربتـم ببيـــن

امـــت پس ازتــو كرد عجب قدرداني ام!



موي سپيد وفصل جواني، خبـردهـــد

كزهـــجرخود به روز سيه مي نشاني ام

ديوار مي كنـــد كمكـم، راه مــي روم

ديــــگرمــــپرس حــال مــن وناتواني ام

سوزنده تر زآتش غم، غربت علي (ع) است

اي مرگ، مانده ام كه توازغم، رهاني ام

علي انساني




لينك ثابت نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:2 توسط ::پوریا::


شهادت بانوی بزرگ جهان انسایت خانم فاطمه زهرا را بر همه ی عاشقان ایشان تسلیت عرض مینمایم 



لينك ثابت نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:37 توسط ::پوریا::


در گذشت خانم خدیجه ثقفی را به ایرانیان تسلیت عرض مینماییم

سخنان اقای خاتمی در مورد رحلت ایشان:

یاری: رئیس جمهور سابق کشورمان گفت:«صبر و بینش مرحومه ثقفی (همسر گرامی امام راحل) یکی از علل موفقیت حضرت امام خمینی (ره) در هدایت انقلاب اسلامی و پیروزی آن بوده است.»

به گزارش پایگاه خبری یاری، حجت الاسلام سیدمحمد خاتمی که امام راحل از او به عنوان فرزند فاضل و باتقوای خویش یاد کرده بود، ظهر امروز برای عرض تسلیت به خانواده بزرگوار حضرت امام خمینی(ره) در حسینیه جماران حضور یافت.

وی در جمع خبرنگاران حاضر در حسینیه جماران اظهار داشت:«نقش حاجیه خانم ثقفی را در دوران تبعید حضرت امام خمینی (ره) و پس از پیروزی انقلاب اسلامی به عنوان یکی از پشتوانه های انقلاب می‌دانم.»

رئیس دولت اصلاحات گفت:«واقعا احساس می‌کنیم بار دیگر در ماتم عزای امام خمینی ماتم زده شده‌ایم.»

وی ابراز امیدواری کرد، خداوند روح بلند حاجیه خانم ثقفی، همسر گرامی حضرت امام (ره) را با اولیائش محشور کند.

سید محمئ خاتمی با بیان اینکه ارتحال همسر حضرت امام مصیبت بزرگی است، خاطر نشان کرد:«ان شاء‌الله خداوند با لطف خودش جبران کند.»




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 4:50 توسط ::پوریا::


روزهای اخر ۸۷ هم بی اتفاق نماند انصراف اخلاقی سید محمد خاتمی از انتخابات ریاست جمهوری ضربه ی بزرگی را به تشنگان قدرت وارد اورد و شوکی دیگر را در جامعه وارد کرد حامیان او که در این روزها لحظات سختی را سپری میکنند و از این کار سید ناراحتند با ناراحتی این خبر را به دیگران انتقال میدهند اما باز هم امیدوارند که سید از نظر خود برگرد .(اما به نظر من و از نگاه منطقی انها بایدخوشحال باشند زیرا خاتمی هنوز همان مرد اخلاق است و وابستگی به قدرت ندارد و به صلاح مردم حرکت میکند٬ ام ار نگاه احساسی انصراف خاتمی اشک من که مخالف حضورش بودم را در اورد چه برسد به موافقان حضور او واقعا باید به انها حق داد)

و اما نوبت میرسد به من که چرا مخالف حضور این مرد بزرگوار در عرصه ی انتخابات بودم. اری بارها گفته بودم که سید را دوست دارم نه به خاطر تیپش یا این چیزها بلکه به خاطر انسانیتش اری او را به خاطر همین دوست دارم اما چرا با این احوال مخالف حضور ایشانم جوابیست به سوال خیلی ها که به ان در ادامه پاسخ میدهم.

من به این دلیل میگویم ایشان نیاید چون هنوز ایشان را برای مملکت عوام زده ی ما زود میبینم و به نظرم تاثیر ایشان در بیرون قدرت بیشتر است هرچند انتقاداتی نیز نسبت به واکنش های ایشان در مورد زندانیان سیاسی نیز دارم و از کم کاری های ایشان بسیار گله مندم. این دلایل اصلی من بود برای نیامدن خاتمی و اما باز میترسم کاری را که با مصدق کردن با خاتمی نیز بکنند و این از مردم ما در این شرایط بعید نیست زیرا مردم ما هنوز متوجه نشده که اصلاحات به زمان نیاز دارد و نمیشود را صد ساله را یک روز رفت.

و در اینجا با تمام قدرت میگویم این مرد بزرگ را به خاطر شخصیتش ستایش میکنم هرچند مخالف حضور او در این دوره بودم اما اگر می ماند تا اخرین نفس حمایتش میکردم تا کم کاری های خودم نسبت به او و مملکت را جبران کنم و این را بافتخار اعتراف میکنم اگر توانسته ام در انسانیت پله ای را بالا بیایم مدیون استاد بزرگی همچون او هستم  و در این جا به عنوان یک اصلاح طلب فریاد میزنم زنده باده خاتمی زنده باد استاد اخلاق زنده باد انسان به معنای واقعی که به خداوندی خدا انسانیت را در وجود او دیدم و بعد را راه را یافتم و بزرگانی چون شریعتی و مصدق  و... راشناختم و سخن اخر با سید خندان٫ امیدوارم از این فرزندت دلگیر نباشی و انتقاداتش  را از روی دوست داشتن بدانی.

سال جدید را در کاف شرق و وبلاگ دیگرم رها به خاطر مرد اخلاق سید محمد خاتمی سال اخلاق مینامم از دوستانی که با  این حرکت موافقند خواشمندیم در وبلاگ خود سال جدید را سال اخلاق بنامند و لطفا مرا هم با خبر کنند .امیدوارم بشود اینگونه از زحمات خاتمی عزیز تشکر کنیم.

                 سال جدید سال اخلاق بر ایرانیان مبارک 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 3:30 توسط ::پوریا::


خاتمی امد

به امید پیروزی برادر و خواهر من روزهایی فرا میرسد که سکوت را باید در انها شکست زیرا باز باران در کویر امده است اری مرد روزهای سخت سید محمد خاتمی ستاره ای درخشان و مردی ازاده.

به امید پیروزی




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 1:13 توسط ::پوریا::


                           شهادت خانم فاطمه زهرا را تسلیت عرض مینمایم 

حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود                                  خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس یود

ای که بستی راه در کوچه ها بر فاطمه                                   گردنت را میشکست انجا اگر عباس بود




لينك ثابت نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 1:56 توسط ::پوریا::


این بانوی برجسته که من قصد صحبت در مورد بعضی خصوصیات پاک ایشان را دارم خیلی ها در دنیا میشناسند و به او به خاطر این خصوصیات احترام میگذارند.

صبر:

این زن شایسته بسیار صبور بوده و با تما ظلم هایی که در حق او شد صبوری نمود تا از اعتقاداتش دفاع کند او بدون شک با همین صبوری همسر خود حضرت علی را در بسیاری جاها یاری داده و فرزندانی شایسته تربیت نموده و با صبوری خود دست بسیاری از شیادین در زمانه ی خود را رو نموده

همسر داری و رسیگی به فرزندان:

ایشان در مدت کوتاه زندگی خود انقدر محکم پشت همسر خود ایستاد که بعد از رفتنش همسر ایشان (حضرت علی) بسیار زجر کشیدند و دردهای خود را به علت نداشتن هم زبانی که او را درک کند به چاه میگفتند و این نشانه ی همراهی قوی این شخصیت بزرگ در برابر همسر خود بوده که تحسین برانگیز است. اما در مورد رسیدگی به فرزندان ایشان با اینکه سن کمی داشتند اما فرزندان شایسته ای را تربیت نمودند و که هرکدام از فرزندان در تاریخ نام بزرگ و شایسته ای دارند که اینها را میشود دلیل تربیت درست ایشان دانست و نباید رسیدگی های ایشان در ان مدت کوتاه زندگی را نادیده گرفت زیرا با  همان رسیدگی ها بود که خوب و بد را به فرزندانشان اموخت .

حجاب ظاهری:

ایشان انقدر زیبا روی خود را میپوشاندند که اجازه نگاه کردن چشم ناپاک به خود را نمیدادند هرچند همیشه افرادی مزاحم و نفهم وجود دارد اما ایشان تا حد اخر این اجازه را از انها میگرفتند این حجاب به صورتی بوده که الگوی بسیاری از افراد از ان زمان تا به حال بوده .

احترام به پدر و مادر

این شخصیت بزرگ انقدر به پدر و مادر خود احترام میگذاشتند که بارها حضرت محمد (پدرشان) را وادار کردند که در باره شخصیت او و عشق و علاقه ای که فراتر از عشق پدر به فرزند بود را اعلام کنند .

شناختن حقوق و دفاع از ان

ایشان حقوق یک زن را بسیار خوب میدانست و از ان دفاع میکرد و در ان زمانه که خیلی از اعراب دخترها را زنده بگور میکردند ایشان با یک زندگی درست و دفاع از حقوق خود و فهم و شناخت از دنیای خود و اظهار نظر در مورد ان به بسیاری نشان داد که تفاوتی میان زن و مرد نیست .

 

نکته:دوستان عزیز این شخصیت بزگ که من در موردش صحبت کردم در خیلی جاهای دیگر قوی بوده اما چون اطلاعات من کم است سعی کردم در بسیاری از موردها اظهار نظر نکنم .

امیدوارم این چند سطر کوتاه ذره ای از خصوصیات پاک این بانوی بزرگوار را نشان داده باشد بار دیگر ایام شهادت خانم فاطمه زهرا را تسلیت عرض مینمایم

                                                                                              

                                                                                                       یا حق- پوریا اکبرزاده




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 23:33 توسط ::پوریا::


شهادت بانوی بزرگوار اسلام خانم فاطمه زهرا را تسلیت عرض مینمایم

در روزهای بد بیشتر در مورد این شخصیت برجسته صحبت خواهیم کرد




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 0:39 توسط ::پوریا::


آن چه براي آگاهي هم وطنان ارجمند ايراني در ذيل مي آيد متن ترجمه ی نامه ی عمر  خليفه ی دوم به یزدگرد سوم ساسانی و پاسخ یزدگرد به عمر می باشد. نسخه ی اصلی این نامه ها در موزه لندن نگهداری می شود. زمان نگاشته شدن این نامه ها مربوط می شود به پس از جنگ قادسیه و پیش از جنگ نهاوند که حدوداً چهار ماه به طول انجاميد .

از عمر بن الخطاب خلیفه ی مسلمین به یزدگرد سوم شاهنشاه پارس

یزدگرد، من آینده ی روشنی برای تو و ملت تو نمی بینم مگر این که پیشنهاد مرا بپذیری و با من بیعت کنی. تو سابقا" بر نصف جهان حکم می راندی ولی اکنون که سپاهیان تو در خطوط مقدم شکست خورده اند و ملت تو در حال فروپاشی است. من به تو راهی را پیشنهاد می کنم تا جانت را نجات دهی.

شروع کن به پرستش خدای واحد، به یکتا پرستی، به عبادت خدای یکتا که همه چیزرا او آفریده. ما برای تو و برای تمام جهان پیام او را آورده ایم، او که خدای راستین است.

آن

از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که آن ها نیز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند، به ما بپیوند الله اکبر را پرستش کن که خدای راستین است و خالق جهان.

الله را عبادت کن و اسلام را به عنوان راه رستگاری بپذیر. به راه کفر آمیز خود پایان بده و اسلام بیاور و الله اکبر را منجی خود بدان.

با این کار زندگی خودت را نجات بده و صلح را برای پارسیان بدست آر. اگر بهترین انتخاب را می خواهی برای عجم ها ( لقبی که عربها به پارسیان می دادند به معنی کودن و لال) انجام دهی با من بیعت کن.

الله اکبر
خلیفه مسلمین
عمربن الخطاب
از شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمین های پرشمار، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها، شاه پارسیان و نژادهای دیگر از جمله: عرب ها، شاه فرمانروایی پارس، یزدگرد سوم ساسانی به عمربن الخطاب خلیفه تازیان ( لقبی که پارسیان به عربها می دهند به معنی سگ شکاری )

به نام اهورا مزدا آفریننده زندگی و خرد

تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را به راه راست هدایت کنی، به راه خدای راستینت؛ الله اکبر، بدون این که هیچگونه آگاهی داشته باشی که ما که هستیم و چه را می پرستیم.

این بسیار شگفت انگیز است که تو لقب فرمانروای عربها را برای خودت غصب کرده ای! آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنیا به همان اندازه عربهای پست و مزخرف گو و سرگردان در بیابان های عربستان و انسان های عقب مانده ی بیابان گرد است.

مردک! تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا را بپرستم در حالیکه نمی دانی هزاران سال است که ایرانیان خداوند یکتا را می پرستند و روزی پنج بار به درگاه او نماز می خوانند. هزاران سال است که در ایران، سرزمین فرهنگ و هنر این رویه ی زندگی روزمره ی ماست.

زمانی که ما داشتیم مهربانی و کردار نیک را در جهان می پروراندیم و پرچم پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک را در دستهایمان به اهتزاز درمی آوردیم تو و پدران تو داشتند سوسمار می خوردند و دخترانتان را زنده بگور می کردید. شما تازیان که دم از الله می زنید برای آفریده های خدا هیچ ارزشی قائل نیستید ، شما فرزندان خدا را گردن می زنید، اسرای جنگی را می کشید، به زن ها تجاوز می کنید، دختران خود را زنده به گور می کنید، به کاروان ها شبیخون می زنید، دسته دسته مردم را می کشید، زنان مردم را می دزدید و اموال آنها را سرقت می کنید. قلب شما از سنگ ساخته شده است. ما تمام این اعمال شیطانی را که شما انجام می دهید محکوم  می کنیم. حال با این همه اعمال قبیح که انجام می دهید چگونه می خواهید به ما درس خداشناسی بدهید؟

تو به من می گویی از پرستش آتش دست بردارم، ما ایرانیان عشق به خالق و قدرت خلقت او را در نور خورشید و گرمی آتش می بینیم. نور و گرمای خورشید و آتش ما را قادر می سازد که نور حقیقت را ببینیم و قلبهایمان برای نزدیکی به خالق و به همنوع گرم شود. این به ما کمک می کند تا با همدیگر مهربان تر باشیم و این نور اهورایی را در اعماق قلبمان روشن  می سازد.

خدای ما اهورا مزداست و این بسیار شگفت انگیز است که شما تازه او را کشف کرده اید و نام الله را بر روی آن گذارده اید. اما ما و شما در یک سطح و مرتبه نیستیم، ما به همنوع کمک می کنیم ، ما عشق را در میان آدمیان قسمت می کنیم، ما پندار نیک را در بین انسان ها ترویج می کنیم، ما هزاران سال است که فرهنگ پيش رفته خود را با احترام به فرهنگ های دیگر بر روی زمین می گسترانیم ، در حالیکه شما به نام الله به سرزمینهای دیگر حمله می کنید، مردم را دسته دسته قتل عام می کنید، قحطی به ارمغان می آورید و ترس و   تهی دستی به راه می اندازید، شما اعمال شیطانی را به نام الله انجام می دهید.

 

چه کسی مسئول اینهمه فاجعه است؟آیا الله به شما دستور داده قتل کنید، غارت کنید و ویران کنید؟یا اینکه پیروان الله به نام او این کارها را انجام می دهند؟ و یا هردو؟شما می خواهید عشق به خدا را با نظامی گری و قدرت شمشیر هایتان به مردم یاد بدهید؟!شما بیابان گردهای وحشی می خواهید به ملت متمدنی مثل ما درس خداشناسی بدهید؟! ما هزاران سال فرهنگ و تمدن در پشت سر خود داریم، تو بجز نظامی گری، وحشی گری، قتل و جنایت چه چیزی را به ارتش عربها یاد داده ای؟ چه دانش و علمی را به مسلمانان یاد داده ای که حالا اصرار داری به غیر مسلمانان نیز یاد بدهی؟ چه دانش و فرهنگی را از الله ات آموخته ای که اکنون می خواهی به زور به دیگران هم بیاموزی؟

افسوس که ارتش پارسیان ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم ما مجبورند همان خدای خودشان را این بار با نام الله پرستش کنند و همان پنج بار نماز را بخوانند ولی بازور شمشیر باید عربی نماز بخوانند چون گویا الله شما فقط عربی می فهمد.

من پیشنهاد می کنم که تو و همدستانت به همان بیابانهایی که سابقا" عادت داشتید در آن زندگی کنید برگردید. آن ها را برگردان به همان جایی که عادت داشتید جلوی آفتاب از گرما بسوزند، به همان زندگی قبیله ای ، به همان سوسمار خوردن ها و شیر شتر نوشیدن ها.

من تو را نهی نمی کنم از این که این دسته های دزد را ( ارتش تازیان) در سرزمین آباد ما رها کنی ، در شهر های متمدن ما و در میان ملت پاکیزه ما.

این چهار پایان سنگدل را آزاد مگذار تا مردم ما را قتل عام کنند، زنان و فرزندان ما را بربایند، به زن های ما تجاوز کنند و دخترانمان را به کنیزی به مکه بفرستند. نگذار این جنایات را به نام الله انجام دهند، به این کارهای جنایتکارانه پایان بده.

آریایی ها بخشنده، خونگرم و مهمان نوازند، انسان های پاک به هر کجا که بروند تخم دوستی، عشق ، آگاهی و حقیقت را خواهند کاشت بنابراین آن ها تو و مردم تو را به خاطر این کارهای جنایتکارانه مجازات نخواهند کرد.

من از تو می خواهم که با الله اکبرت در همان بیابان های عربستان بمانی و به شهرهای آباد و متمدن ما نزدیک نشوی ، بخاطر عقاید ترسناکت و بخاطر خوی وحشی گریت.

یزدگرد سوم ساسانی

 

با تشکر از سایت همرا با یاران باران




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:32 توسط ::پوریا::


فوق العاده مهم

 

ایرانیان به پا خیزند

سایت گوگل در اقدامی عجیب و با زیر پا گذاشتن قوانین سازمان ملل در سایت خود نام خلیج فارس را به خلیج عربی تغییر داده، اگر يك ميليون نفر اعتراض خودشون رو به اين آدرس بفرستند گوگل مجبور به برگرداندن خليج عربي به خليج فارس ميشه لطفا ساكت نشينيد اين خبر رو به اطلاع همه برسونيد "

http://www.petitiononline.com/sos02082/petition-sign.html "

 چگونه این فرم را پر کنیم ؟

شما دوستان برای این که با این قسمت هیچ مشکلی نداشته باشید ما اموزش ان را نیز برای شما اماده کرده ایم تا بدون هیچ گونه مشکلی قادر به ارسال نظر خود باشید.

پس از کلیک بر روی لینک بالا در صفحه نمایش داده شده برای شما در پایین صفحه بر روی گزینه "click here to sign petition " سپس در صفحه ظاهر شده شما سه گزینه را مشاهده میکنید قسمت اول "Name " در اینجا اسم خود را وارد کنید در قسمت " Email Address " شما ایمیل خود را وارد میکنید و در قسمت سوم " Comments " عبارت only persion gulf  را وارد کنید و در پایان بر روی گزینه " perview your signature " کلیک کنید.

دوستانی که وبلاگ یا وب سایت دارند حتماْ این گزارش رو در صفحه اصلی وبسایتشون بزارن و دوستان دیگر هم از طریق فرستادن این متن به ادد لیستهای خود تلاش کنند تا امضای بیشتری جمع بشه.

 تا این لحظه حدوداْ ۶۰۰ هزار نفر امضا کردن که باید این عدد به یک میلیون (۰۰۰/۰۰۰/۱) نفر برسه

با تشکر از وبلاگ همراه با یاران باران




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:10 توسط ::پوریا::


 رمیده 

نمی دانم چه می خواهم خدا یا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پر سوز
ز جمع آشنایان میگریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگیها
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من
 به ظاهر همدم ویکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
بدامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند
برویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند
دل من ای دل دیوانه من
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را بس کن این دیوانگی ها




لينك ثابت نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 23:12 توسط ::پوریا::


به نام بهار تمام دلها

سال ۸۶  با تمام درد هایش گذشت امروز روزیست که میخواهم سکوتم را بشکنم سال گذشته هیچ چیز نگفتم اما امسال همه چیز را رو میگویم دیگر نمیتوانم سکوت را تحمل کنم سکوتی که ذره ذره مرا میخورد شاید بگویید این چه حرف هایی است که در سال جدید میزنی اما حقیقتیست که امیدوارم شنیدن انها خیلی چیزها را برای شما روشن کند.

پدر بزرگ نازنینم مرا تنها گذاشت و دردی شد بر دردهای من هرچند اگر با نگاهی زیبا نگاه کنیم از رفتنش به خاطر خودش خوشحالم زیرا انسان بود و خوب زندگی کرد بعد ان رفتن احمد بورقانی عزیز که هیچگاه نگاه مهربان و بدون ادعاش را فراموش نمیکنم این دردها در سال گذشته به همین جا ختم نشد و با رفتن ایت الله توسلی دیگری هیچ قدرتی برای ما نماند هرچند من ایت الله توسلی را شهید میدانم واز رفتنش هزار درس می اموزم و از اینها که بگذریم باید یاد تمام عزیزانی کنیم که در سال گذشته پر کشیدند.

حال نوبت به تشکر از اقای احمدی نژاد و همفکرانش میرسد انها که دوستان ما را در زندان کردن دهان ما را بستند روشن فکران را در انتخابات مجلس رد صلاحیت کردند و خلاصه که از هرکاری برای کوبیدن فکر و اندیشه ی ما نگذشتند اقای احمدی نژاد ممنون از این همه لطف واقعا نمیدانم از شما و یارهای امام زمانیتان! چگونه تشکر کنم فقط میتوانم در اخر بگویم نمی بخشمتان به خاطر بلاهایی که بر سر ملت اوردید دل خانوادهی امام خمینی که روشنفکری پیش انها کم می اورد را شکستید و تاریخ را بار دگر زنده کردید همانطور که یزید سر نوه ی پیغمبر را به اسم دفاع از دین از تن جدا کرد شما هم با نوه ی خمینی کبیر و خانواده ی عزیزش همانگونه کردید که یزید کرد .

امیدوارم شکستن سکوت در بعضی جاها خیلی چیزها را روشن کرده باشد و بهتر است دیگر از این چیزها برای چند ثانیه حداقل در نوشتن گذشت زیر هیچ گاه نمیشود انها را از فکر جدا کرد.

عیدتان مبارک عزیزان مرا ببخشید که ناراحتتان کردم دوستتان دارم تا اخرین قطره ی خونم شهدای عزیز جایتان بسیار خالیست ما را یادتان نرود که عیدی میخواهیم سلام ما را به تمام انسان های ازاده برسانید و عید را از طرف ما به انها تبریک بگویید .تمام مردم عزیزی که این عید را جشن میگیرید برایتان ارزوی سالی خوب و بدون غم میکنم وبرای شما زیبا ترین ارزوها را دارم .

در اخر به نام مشکی که زیباترین رنگهاست و من از او درس ایستادگی میاموزم درست است که هیچ رنگی در مشکی خود را نشان نمیدهد اما یادمان نرود که ان رنگ تاثیر خود را گذاشته و این از صبر مشکی است که هیچ گاه این دردها را نشان نمیدهد انسان قوی باید همانند مشکی باشد و هرچه قدر خنجر خورد اصلا به روی خودش نیاورد

 

                                                                                                       یا حق-پوریا اکبرزاده




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 10:30 توسط ::پوریا::