بر سر کاج بلند و سبز باغ همسايه ما
عطر آزادي خود را ميبويند
من به آزادي مرغان قفس ميانديشم
نه به پرواز و نگاه آنان
من به آن لحظه ميانديشم
که در آن رخصت پرواز کبوترهاست
من به آن هلهله گنجشگان مينگرم
که به هنگام غروب
چشمها را به افق ميدوزم
کاش مردي به فراز کوه
با دو مشعل در دست
مثل خورشيدي
در ظلمت قلب من
ظاهر ميشد...
چشمها را به افق ميدوزم
کاش دستي ز زمين ميروييد
و درخت دگري بر تن دشت سيه ميکاشت
کاش دستي ز زمين ميروييد...
من به آزادي مرغان قفس
ميانديشم...
رشت/ پاييز 1343
مصاحبه شاملو با مجله «ایرانخبر» در سال ۱۳۷۴ و نیز مصاحبه شاملو با تلویزیون استکهلم نیز هنوز در هیچ کتاب و مجلهای در ایران منتشر نشدهاند و برای نخستینبار در اعتماد ملی چاپ میشوند. در تماس با سرپرستان آثار شاملو صحت انتساب این آثار به شاملو مورد تایید قرار گرفته است.
فریادرسی نیست
مىخواهم گفتوگو را با پرسش از حال و روزتان شروع كنم.
من درست بیست و پنج سال است كه به بدترین شكلى مریضم. گرفتارىام آرتروز وحشتناكى است كه با تنگى مهرههاى فوقانى گردن دست به هم داده داستان با هم ساختن عسل و خربزه را در مورد من تجدید كرده است. تاكنون سه بار جراحى شدهام، البته در حال حاضر خطر حادى تهدیدم نمىكند اما موضوع این است كه مطلقا تحركى ندارم و هر چه بىتحركى بیشتر ادامه پیدا كند وضع وخیمترى خواهم داشت. ضمنا آدمى به سن و سال من ناچار باید به این هم فكر كند كه دیگر فرصت چندانى در پیش ندارد. این است كه من در همین شرایط ناجور هم ناگزیر بهطور متوسط روزى ده ساعت كار مىكنم كه خستهگىاش به آن عدم تحرك اضافه مىشود... خب، این میان مسائل و موضوعات دیگرى هم هست كه صورت قوزبالاىقوز پیداكرده. عملكردهاى بچهگانهئى كه هر قدر هم آدم سعى كند به روى خودش نیاورد باز نمىتواند در وضع عصبىاش بىتأثیر بماند و چون فریادرسى نیست و هیچكس حاضر نمىشود ذرهئى به سخافت امر فكر كند آن هم بار دیگرى به بارهاىتان، به كمحوصلهگىتان و به بیمارىتان، اضافه مىكند. سیزدهسال تمام جلو چاپ و تجدیدچاپ تمام كارهاى شما را مىگیرند و بعد ناگهان خبردار مىشوید كه تجدیدچاپ آثارتان «منعقانونى» ندارد! و آنوقت كتابهاىتان، درست مثل شرابى كه یكهو تو خمره تبدیل به سركه شده از حرام به حلال تغییر موضع شرعى داده باشد، روانه بازار كتاب مىشود بدون اینكه به بخشى از آن یا به جملهئى از آن یا به كلمهئى از آن یا به حرفى از آن ایرادى گرفته باشند. شما درمىمانید كه قضیه چیست؟ آخر، چیزى كه سیزدهسال تمام ممنوع بود چهطور بهیكباره آزاد شد؟ مسئولیت حبس و بند آن سیزدهسالش به گردن كیست؟ همینجورى یكى از من خوشاش نمىآمده دستور فرموده كتابهایم چاپ نشود، و حالا هم یكى دلش به حال من سوخته دستور داده چاپ بشود؟ همین؟ آقائى با من قهر بوده و حالا آشتى كرده؟... این چیزها آدم صددرصد سالم را بیمار مىكند، تا با بیمارى كه به یك ساعت بعد خود اطمینانى ندارد چه كند.
با این وصف الان چه كارى در دست دارید؟
با همسرم روى كتاب كوچه كار مىكنم. برگردان «دن آرام» شولوخوف به صفحات آخر رسیده كه البته پس از پایاناش باید به بازخوانى و تجدیدنظر در آن بپردازم كه مرحله سنگینتر و وقتگیرترى است. مقدارى هم كارهاى پراكنده هست كه براى انجامشان برنامهریزى نمىشود كرد.
«كتابكوچه» را گاهى گفتهاند هفتاد و چند جلد است، گاهى گفتهاند از صد جلد هم تجاوز مىكند. واقعا حجم این اثر چهقدر است؟
نمىشود پیشبینىكرد. الفباى فارسى سى و سه حرف است و «كتاب كوچه» مثل هر اثر مشابهى بر اساس حروف الفبا تنظیم شده اما بعض حروف آن بسیار حجیمتر از بعض دیگر است. پارهئى از حروفش ـ مثلا حرف «ب» ـ بیش از دو هزار صفحه است و پارهئى دیگر ـ مثلا حرف «ث»ـ كمتر از یك صفحه. ناشر بر حسب محاسباتى كه كرده كل كار را در «دفتر»هاى 320 صفحهئى تنظیم مىكند. گمان نمىكنم بههیچصورتى بشود تعداد این دفترها را پیشگوئى كرد، حتا بهطور سرانگشتى.
باتوجه به وضعیت نامساعد جسمىتان چرا براى پیشبرد كار آن از دیگران كمك نمىگیرید؟
این كار ممكن نیست مگر اینكه براى آن سازمانى تأسیس شود. در سال 60 با توجه به توفیق اثر و اقبال عمومى مقدمات تأسیس چنین مركزى را آماده كردیم كه ناگهان از دفتر ششم جلو پخشاش را گرفتند و بناچار از ادامه كار درماندیم و سیزدهسال تمام امر انتشار دفترها و حتا تجدیدچاپ دفاتر پنجگانه آن متوقف ماند و البته امروز دیگر مطلقا فكرش را هم كنار گذاشتهایم. وقتىدر مملكت براىحمایت از شما قانونى و براى فعالیت فرهنگىتان امنیتى وجود ندارد ناچارید قبول كنید كه “سر بىدرد خود را دستمال نبستن” درخشانترین رهنمودى است كه از تجربه تاریخى مردم آب خورده و باید آن را آویزه گوشكرد... در هر حال من و همسرم اصل كار را به یارى هم پیش مىبریم و گفتن ندارد كه در هر صورت روزى این حاصل بیش از پنجاه سال كار منتشر خواهد شد و هرجور كه حساب كنید آنكه مورد تف و لعنت قرار بگیرد جهل و بىفرهنگى و خودبینى خواهد بود نه ما.ـ واقعا دیگر كار از این حرفها گذشته است كه غمانگیز باشد یا دردانگیز. كار به ریشخند همه اصول كشیده. كارگر فرهنگى این مملكت پس از اینكه سلامت و عمرش را فداى یك كار تحقیقى كرد، دستآخر یكچیزى هم بدهكار است و باید براى نشر آن با «مسئولان فرهنگى كشور» وارد جنگ بشود!
گفتید با همسرتان كار مىكنید...
درست است. از اواسط حرف “الف” تمام امور فنى كار با اوست و به این ترتیب دست من باز مانده كه فقط به كارهاى تألیفى و تحریرى كتاب بپردازم كه از نظر وقت دوسوم صرفهجوئى مىشود بدون اینكه بخشآسانتر یا كممسئولیتتر آن باشد. در حقیقت تمام امور تنظیم و تدوین كتاب با اوست و بدینجهت از این پس حقا نام او نیز بر كتاب قید خواهد شد.
اخیرا چندین نوار كاست از شما دیدهایم. آیا باز هم از این نوارها در دست تهیه دارید؟
بله. تعدادى قصههاى فولكلوریك براى كودكان سنین مختلف ضبط كردهایم، تعدادى نوار از شاعران معاصر جهان و جزاینها...
در این نوارها از موسیقى هم استفاده مىشود؟ و آیا خودتان هم در انتخاب موسیقى آنها دخالت دارید؟ این سوآل را از آن نظر پیشمىكشم كه شما با موسیقى ایرانى و حداقل با نوعى از آن مشكلاتى دارید كه قطعا بسیارى از شنوندهگان این نوارها علاقهمندند بدانند با آن چگونه كنار آمدهاید.
راه حل قضیه این بود كه من در این مورد به مقدار زیادى از توقعات خودم كم كنم؛ كه كردم. به نظر من اگر قرار باشد در نوار شعر از موسیقى هم استفاده شود بهطور قطع باید آن موسیقى بتواند در القاى فضاى شعرها كارساز باشد ولى در حال حاضر این كار به دلایل متعدد براى ما عملى نیست، كه خواهم گفت چرا. اصولا اگر نظر قطعى مرا بخواهید نوار شعر نیازى به همراهى موسیقى ندارد (مگر اینكه در آن از موسیقى فقط بهمثابه یك عامل تزئینى استفاده شده باشد، كه قبول این نظر نیازمند بحث است.) ولى اعمال این نظر به احتمال بسیار زیاد تحمیل سلیقه شخصى به سلیقه عمومىست، به هر اندازه هم كه این سلیقه فردى و شخصى درست و منطقى باشد. در اینگونه موارد شما ناگزیرید ابتدا سلیقه عمومى را مورد نظر قرار بدهید، چون خواه و ناخواه زمینه اصلى كار به مسأله سرمایهگذارى و بازار و قضایائى از این دست برخورد مىكند. در این صورت جز این چارهئى نیست كه یا بهكلى گرد این كار نگردید و یك قلم دورش خط بكشید یا تا حدود بسیار زیادى از توقعات خود بكاهید. این یك فعالیت فرهنگىست كه باید بازار ضامن موفقیتاش باشد و خود این یعنى تناقض. باید حساب كنید ببینید كدام بهتر است فداى آن یكى بشود.
براى آنكه مختصر سرنخى به دست داده باشم توجهتان را به صورتى از مخارج تأمین موسیقى براى این نوارها جلب مىكنم. هر نوار بهطور متوسط شامل بیست شعر است كه با در نظر گرفتن مقدمه محتاج 20 یا21 قطعه موسیقى ویژه خواهد بود. بنابراین نخستین رقم مخارج، دستمزد مصنف این قطعات است. آنگاه كارمزد نوازندهگان برحسب تعداد سازهاى مورد استفاده آهنگساز، مشتمل بر ساعات كار تمرین و كارمزد نهائى آنها. سومین رقم هزینه، مخارج استودیوى ضبط است كه برحسب ساعت محاسبه مىشود. مخارج بخش موسیقى نوار در مجموع بیست تا سى برابر همه مخارج دیگر است كه كلا به بهاى نوارها اضافه مىشود و از جیب خریدار مىرود درصورتیكه لزوم وجود خود آن مشكوك است! كسى كه براى تهیه این نوار پول مىپردازد بهدنبال چیست؟ شعر یا موسیقى یا هردو؟ درصورتیكه موسیقى آن فقط جنبه تزئینى دارد و در نهایت امر به هیچیك از این سه انتظار پاسخ نمىدهد. (لطفا در سراسر مورد، احتمال اشتباه كلى و جزئى مرا حتما در نظر بگیرید. چه استبعادى دارد كه كسى اصلا در كل برداشت قضیهئى به خطا رفته باشد؟)
به دلایل اقتصادى (كه حكم درجه اولش حذف هرچهبیشتر هزینهها است) ما كه مجاز نبودیم مخارج سنگین سفارش تهیه موسیقى ویژه این نوارها را به قیمتهاى تمامشده تولید آن بیفزائیم ناچار بودیم این نیاز را از طریق خرید قطعات موسیقى غیرسفارشى خود (كه الزاما قادر نیست با موضوع اصلى ارتباطى ایجاد كند) تأمین كنیم. در این صورت ظاهرا فقط یك قلم از هزینههاى تهیه موسیقى كاهش مىیابد كه عبارت است از دستمزد سفارش تهیه آن به مصنف، چراكه باقى هزینهها به قوت خود باقى است. ولى عملا چنین نیست. توضیح جزءبهجزء این اختلاف قیمت اتلاف وقت شما و خوانندهگان است ولى من فقط یك موردش را مىگویم:
شما كه هزینه بیست سىبرابرى تحمل مىكنید كه “حقانحصارى” استفاده از این اثر متعلق به شما باشد آیا واقعا براى این دلخوشى پادرهوا ضمانت اجرائى هم دارید؟ یعنى اگر در یك جائى از این دنیا یك سازمان رادیوئى یا تلویزیونى بدون اجازه شما این آثار را پخش كرد مىتوانید براى مطالبه حقتان گریبانش را بچسبید؟ اگر بگوئید آرى خواهم گفت واقعا خواب تشریف دارید. ما كه اثرى موسیقائى را بدون «حق استفاده انحصارى» از مصنفاش خریدارى مىكنیم و فقط بخشهائى از آنرا مورد استفاده قرار مىدهیم تنها دلخوشىمان این است كه پیش از دیگران از آن بهره جستهایم و خریدار بعدى آن آثار هم به این دلخوش است كه ما فقط از بعض پارههاى آن استفاده كردهایم نه از همه آن یكجا. خب، این كار دو سه تا سود دیگر هم دارد: مثلا اگر شما چند ماه بعد همین قطعات را از تلویزیون بشنوید به بغلدستىتان مىگوئید باز حضرات طبق معمول سنواتى به این نوارها ناخنك زدهاند!
پس حرفش را نزنید، چون ممكن است دیگر از قطعاتى كه قبلا دیگران استفاده كردهاند استفاده نكنند و این دلخوشى تبلیغاتى هم از دستتان برود.
دیگر چه بهتر! در این صورت من دارم با یك سنگ دو گنجشك مىزنم! اگر این حرف باعث بشود كه دیگر از آن قطعات استفاده نكنند باز هم سودش عاید من مىشود.
آقاى شاملو متشكرم.
زحمتى نبود.
روزگار تلخی ست
به جهان و زمانهاى كه در آن زندگى مىكنیم چگونه نگاه مىكنید؟
جهان و زمانه همان است كه همیشه بوده، یعنى همچنان روندى را ادامه مىدهد كه انسان از ماقبل تاریخش گرفتار طى كردن آن است. مىگویم گرفتار، چون به هر حال روند دلچسبى نیست و آدمیزاد در حقیقت به صورت گروهى محكوم به اعمال شاقه به طى آن مشغول است: مراحلى كه ماركس به درستى برشمرده و چنانكه مىبینیم به صورت حلقههاى دوره به دوره تنگترى به روزگار ما رسیده كه از همیشه تلختر است و ما همروزگارانش از هر دوره تاریخى دیگرش پریشانروزتر و مستأصلتر و ناامیدتر. امید آن جراحى خونبار بزرگ نهایى هم كه انقلاب رهایىبخش جهانى خوانده مىشد و كم و بیش 100 سالى دلخوشكنك اكثریت ناامیدان بود در آخرین لحظهها مثل حباب صابون تركید هر چند كه امیدى شریرانه بود و راهى هم به دهى نمىبرد و در نهایت امر خشونتى را جانشین خشونت دیگرى مىكرد. من تخصصى در این مسائل ندارم اما فكر مىكنم هیچ بیمارى را با امیدوارى قلابى علاج نمىشود كرد و متأسفانه مىبینیم تاریخ كه از نخست بیمار به دنیا آمده تا به امروز این روند دردكش را طى كرده و مسكنها هم درش كمترین تاثیرى نبخشیده. واقعیتها مایوسكنندهتر از مطالبی است كه من عنوان مىكنم. نمىدانم اگر تاریخ به صورت دیگرى شكل مىگرفت چه پیش میآمد، و البته تصورش هم ابلهانه است. به هر حال تختهپاره ما روى این رودخانه به حركت درآمده و به همین راه هم خواهد رفت، گیرم حالا به قول حافظ بگوییم: من ملك بودم و فردوس برین جایم بود/ آدم آورد در این دیر خرابآبادم... در هر حال ما به خرابآباد افتادهایم و قوانینش دارد ما را دست و پابسته با خود مىبرد.
تعهد و وظیفه شعر چیست؟
سوالتان كلى به نظرم مىآید. اولا كه شعر و هنرهاى دیگر اصالتا هیچ نقش و وظیفهاى به عهده ندارد و وظیفه و تعهدى اگر هست به عهده شاعران و هنرمندانى است كه غمى انسانى دارند. شاعران و هنرمندان هم كه موجوداتى عیسابافته و مریمتافته نیستند: گروهى مبلغان این فكر و آن عقیده خاصند كه حزبى و فرقهاى عمل مىكنند و خطرشان به ناچار بیش از خطر آژیتاتورهاى فریبخورده یا تبلیغاتچىهاى پاردمسائیده عقاید مشكوك ایدئولوژیك یا سیاسى یا اقتصادى است كه به راه منافع خاص خودشان مىروند. گروهى در هنر به چشم حرفه و نان خانه و آشدانى نگاه مىكنند و در واقع كشك خودشان را مىسابند یا در نهایت گرفتار محرومیتها و غم و غصههاى شخصى خودشانند: اگر به شكوفایى غریزى برسند گمان مىكنند اولین موجوداتى هستند كه چیزى به اسم عشق را كشف كردهاند و اگر گرفتار غربت بشوند گرفتار این تصور مىشوند كه اولین غریبالغرباى تاریخند. چشماندازى دورتر از نوك دماغ خودشان ندارند و افقشان افقى عمومى نیست. در شرایط عالىتر، هنرمند نیازمند مخاطبى است كه درد عام را درك كند و متأسفانه چنین مخاطبانى سر راه نریخته است. از این گذشته، چنان هنرمندى مدام باید گرفتار دغدغه اشتباه نكردن و سخن منحرف به میان نیفكندن باشد و شما به من بگویید كیست كه به راستى بتواند ادعا كند كه از اشتباه برى است و آنچه به میان مىآورد حقیقت محض است؟
تعریف شما از شعر چیست؟
براى شعر تعریف فراگیرى عنوان نمىشود كرد. خود ما در همین 50، 60 ساله اخیر در قلمرو زبان فارسى شاهد تغییرات عمیقى بودیم كه در سلیقه شعرى جامعهمان پیدا شد. از قافیهبندىهاى عهد بوقى گرفته تا شعر مورد علاقه دختربچهها و شعر رمانتیكهاى آبكى و غیره و غیره. موضوع زیاد سادهاى نیست و در چند كلمه خلاصهاش نمىتوان كرد. از آن جمله گفتهاند چون اصول هنر متغیر است نمىشود از آن مانند مقولات علمى تعریف مشخصى به دست داد، در حالى كه خود همین برداشت هم امروز برداشت كهنهاى است. مىبینیم كه پس از دو هزار سال نیوتنی پیدا مىشود كه اصول علمى ارسطویى را مىروبد و در قرن ما اینشتینى پیدا مىشود كه اصول علمى ریاضى نیوتن را جارو مىكند. پس حتی اصول علوم و ریاضیات هم اصول ثابتى نیست چه رسد به مقولات هنرى. من این را در مصاحبهاى كه به صورت كتابى به اسم دیدگاهها منتشر شده به تفصیل بیشترى وارسیدهام.
رابطه شاعر و شعر چگونه است؟
این رابطه مثل رابطه نخود پخته است با كلاه سیلندر. یعنى هیچگونه رابطهاى بینشان نیست. در واقع هدف شعر نجات جامعه بشرى است از طریق عشق انسان به انسان از مهلكهاى كه سیاستچىها به بهانه انواع و اقسام نظریههاى ایدئولوژیك براى تثبیت قدرتهاى فردى یا گروهى پیش پاى جوامع مختلف حفر مىكنند. در حالى كه شاعر عشقى را تبلیغ مىكند كه در راهش از جان مىتوان گذشت. در حالى كه سیاستچى اول چیزى كه جلو جامعه عَلَم مىكند یك دشمن نابكار فرضى است كه سرش را باید به سنگ تفرقه كوبید. گرگى براىگله مىتراشد تا مقام چوپانى خودش را توجیهكند.
اعتماد ملی: سوال مخدوش است.
قضاوتش مشكل است دستكم براى من كه دیگر فرصت زیادى براى اینجور كنجكاوىها ندارم. اما یك موضوع هست و آن وجود این امتیاز براى شاعران جوانتر ماست كه مىتوانند به قلههاى شعر جهان دسترسى داشته باشند و از این راه گنجینه دانستهها و آموختههایشان را تا حد ممكن پربار كنند. این امكانى است كه به ندرت تا 100 سال قبل براى شاعران ما پیش مىآمد. شعر امروز، دیگر در هیچ جاى جهان بومى عمل نمىكند و یكپارچگىاش در همین به اصطلاح اوسموزى عملكردن اوست. بازار بده بستان جهانى است. ما از هم مىآموزیم و به هم یاد مىدهیم. عقب ماندنمان از قافله شعر جهان قابل توجیه نیست.
اعتماد ملی: سوال مخدوش است.
با توصیه كردن و پیام فرستادن موافق نیستم. این كار كار كسانى است كه از بالاخانه به حیاط نگاه مىكنند. خب، سوالهاى جالبى مطرح كردید، امیدوارم جوابهایم زیاد یأسانگیز از آب در نیامده باشد: گرچه من مأیوس شدن بالمره را از امید دادن قلابى مفیدتر حساب مىكنم. آدم تا كورسو امیدى دارد به همان دل خوش مىكند در صورتى كه مأیوس كه شد ناچار فكرى اصولى به حال خودش خواهد كرد. بگذارید بدانیم كه از هیچ سمت دیگرى راهى نیست. متشكرم.
شرفِ هنرمند بودن
آن كه مىخندد، هنوز
خبر هولناك را
نشنیدهاست!
برتولد برشت
بدون در میان آوردن هیچ صغرا و كبرائى برآنیم كه میان دو گونه برداشت از دستاوردهاى هنرى طى استحكاماتى بكشیم اگرچه دستكم از نظر ما جنگى فیزیكى در میان نیست. این خط، فقط مشخصكنندهى مرزهاى یك عقیده است در برابر دو گروه متضادالعمل كه یكى تنها به درونمایه اهمیت قایل است حتا اگر این درونمایه مرثیهئى باشد كه در قالب دفى-روحوضى ارائه شود، وآن دیگرى تنها به قالب ارج مىنهد حتا اگر این قالب در غیاب محتوا به ارائهى هیچ احساسى قادر نباشد. جنگ نامربوط كهنهئىكه تجدید مطلعاش را تنها شرایط اجتماعىى نامربوطى تحمیل كرده است كه در فضایى غیرقابل تشخیص و غیرمنطقى معلق است.
كسـانى بر آناند كه هنر را جز خلق زیبائى، تا فراسوهاى زیبائىى مجرد حتا، وظیفهئى نیست. همچون زیر و بمى كه از حنجرهئى ملكوتى بر مىآید و آن را نیازى به كلام نیست.
ما از این طایفه نیستیم و برخلاف بهتانى كه آن دستهى دیگر در رسانههاى رسمىى تبلیغاتىى خود آشكارا عنوان مىكنند در پس حرف خود نیز نیتى شریرانه پنهان نكردهایم. ما نیز مىگوئیم: آرى چنان حنجرهئى نیازمند كلام نیست چرا كه كلمات به سبب مشخص بودن مصداقهاشان مىتواند، به مثل، از خلوص موسیقى بكاهد. کلام به مصداق توجه مىدهد و موسیقى از راه احساس ادراك مىشود. این دو از یك خانواده نیستند، طبایعشان متضاد است و چون باهم در آیند آن چه لطمه مىبیند موسیقى است.
ما از این طایفه نیستیم و هرچند همیشه اتفاق مىافتد كه در برابر پردهئى نقاشىى تجریدى یا قطعهئى شعر مجرد ناب از خود بىخود شویم و از ته دل به مهارت و خلاقیت آفرینندهاش درود بفرستیـم، بىگمان از این كه چرا فریادى چنین رسا تنها به نمایش قدرت فنى پرداخته كسانى چون ما خاموشان نیازمند به همدردى را در برابر خود از یاد برده است دریغ خوردهایم.
اما گرچه ما از آن طایفه نیستیم آثارشان را مىخوانیم پردههاشانرا با اشتیاق به تماشا مىنشینیم به موسیقىشان با دقت گوش مىدهیم و هر چیز مؤثرى را كه در آنها بیابیم مىآموزیم، زیرا بر این اعتقادیم كه هرچه بیان پالودهتر باشد به پیام اثر قدرت نفاذ بیشترى مىبخشـد. چرا كه قالب را تنها براى همین مىخواهیم: پیرهن را براى تن، تا اگر نیت اثر، به مثل، نمایش شكوه جسم انسان است تن در آن هرچه برازندهتر جلوه كند.
ما برآنیم كه هنر حامل است و محمول: و اثر هنرى اگر فاقد محموله باشد در نهایت امر استرتیزتك شكیل و راهوارى است كه بىبار و بیعـار از علفزار به سر طویلهى معتاد خود مىخرامد حال آن كه دستاورد شبا روز و ماها سال كشتگران بسـیار خرمن خرمن بر زمین مانده است و بازارهاى نیاز از كالا تهى است. استران پیر و خسته را دیگر طاقت پاسخگوئى به نیازهاى بدبار و تل انبار روزگار نو نیست، و صاحبان استران این زمان تنها دربند اصـلاح نژاد چارپایان خویشاند، چرا كه در نمایشگاهها گوش چارپا را كوچكتر و میاناش را لاغرتر، قوس گردناش را چشمگیرتر و عضـلات سینهاش را پیچیدهتر مىپسندند و نشان افتخار را تقدیم خربندهئى مىكنند كه پسند گروه داوران را بهتر و بیشتر برآورد. مكتب چارپا به خاطر چارپا، نه چارپا درخور بارى كه باید نیازهاى سنگین شهروندان را تمهیدى كنـد.
مطالعهى دستاوردهاى هنرىى انسان بازخواندن حماسهئى پرطبل و پرتپشاست: حماسهى آفریدهئى كه به چند هزاره رازهاى تركیب و تعبیه را تجربه مىكند تا سرانجام خود به كرسىى آفرینندهگى بنشیند. راهى كه شاید سرمنزلهایش دم به دم كوتاهتر شده اما سرشار از كوشش و مجاهدت بوده است: كوشش و مجاهدتى كه از راههاى بىشمار صورت پذیرفته. گاه به حجم وگاهى به صدا، گاهى به حركت گاهى به نوا، گاه به خط وگاه به رنگ، گاهى به چوب وگاه به سنگ... ـ كوشش و مجاهدتى از راههاى بسیار كه با موانع بىشمار پنجه در پنجه كرده است اما اگرچه هر بار پیروز از میدان بازنیامده بارى از هر شكست تجربهئى اندوخته از هر سرخوردهگى معرفتى به دست كردهاست. جادهئى طولانى كه چه بسیار باشكمهاى به پشت چسبیده و پاهاى خونین و ایثارهاى شگفت پیموده شده. اما سنگینترین لحظات این حماسهى رنج، دیگر امروز متعلق به گذشتههاست: تاریخاش مدون است و پاسخاش به چند و چون و چراها و اگرها و مگرها روشن و آشكار. زنجیرهئى است به هم پیوسته از حلقههاى منفرد و مجزاى تلاشهاى پراكنده. امروز دیگر تجربهى مجدد شیمى از دوران خون دل خوردن كیمیاگر «گجستهدژ»، اگر سفاهت مطلق نباشد نشانهى كامل بیگانهگى با زمان حال است. كه آدمى، علىرغم تمامىى حماقتهائى كه از لحاظ اجتماعى در سراسر طول تاریخ خود نشان داده، بارى طبیعت خام را توانسته است رام قدرت آفرینندهگى خود كند و معضل كنونى او به جز این نیست كه گیج و درمانده گرفتار چنبرهى هزار پیچ و گره بر گره اجتماع خویش است و هر بامداد با اندیشهى هولناك تحقیر تازه درآمدى كه بر او خواهد رفت از بستر كابوسهاى شبانه بر مىخیزد.
دیگر امروز هنر با قوانین مدون و دستاوردهاى پر بار از آزمایشگاههاى ابتدائى بیرون آمده دورههاى كاربرد جادوئى یا تزئینى بودن صرف را پس پشت نهاده به عرصهى پرگیر و دار كارزار دانش با خرافهاندیشى، معرفتگرائى با خشكباورىى تقدیرى، عدالتخواهىى شرافتمندانه با قدرتمدارىى لومپنمسلكانه پانهاده ناطق چیرهدستى شده است كه بانگاش انعكاس جهانى دارد و سخناش مرز زبان نمىشناسد. پس دیگر باید بتواند به حضور خود در این معركه معنائى بدهد، وجودش را با جسارت به اثبات برساند، در عمل از حق حیات خود دفاع كند و در این سنگر پرخون و آتشى كه در آن تنها سخن از مرگ و زندهگى مىرود و تنابندهئى را با تنابندهئى سرشوخى نیست مسوولیتى آشكار متعهد شود.
امروزه روز دیگر هیچ هنرى بومى و اقلیمىى صرف نیست وحتا نویسنده و شاعر نیز كه بناگزیر گرفتار حصار زبان خویش است و ابلاغ پیاماش نیاز به واسطه دارد، باز به هر زبان كه بنویسد نویسنده و شاعر سراسر عالم است. با وجود این مىتوان بر هنرهائى چون نقاشى انگشت نهاد كه درك سخناش، در مقایسه با هنرهاى دیگر، به مترجمان چیرهدست چربزبان نیاز چندانى ندارد و مجال ارتباط بىواسطه بر او تنگ نیست. در این حال، سخنورى با این همه قدرت و امتیاز را مىتوان نادیده گرفت و از او تنهـا به شنیدن افسـانهى خوابآور چهل قلندر دلخوش بود؟ طبیبى چنین را مىتوان به خود وانهاد تا درمان را واگذارد و دردها را پس پشت نسخهى مسكنها پنهانكند؟
اگر قرار بر این است كه «هنرمند» همچنان به تفنن دل مشغول كشف شگردهاى بهتانگیز باشد: اگر همچنان دربند خوش طبعى نمودنها باقى بماند كدام پیام و پیغام مىباید خیل دم افزون انسانهائى را كه درد مىكشند و وهن مىبینند و تحقیر مىشوند یا همچنان گرفتار توهمات خویشاند و به سود “پاى تا سرشكمان”تحمیق مىشوند از خواب خوشبینى بیداركند و طلسم دیرباورىشان را بشكند؟
اگر قرار بر این است كه نقاشى همچنان در بند صنعـت و تجرید و بندبازى و چشمبندى لوطى صالحهاى زمانه باقى بماند، «وظایف مشترك انسانى» ـ كه همگامى چنین كارآیند او را به خود وانهاده است ـ به كدام پایگاه مى تواند نقل مكان كند؟ اگر براستى چنان كه خود ادعا مىكند زبان باز كرده چرا سخنى نمى گوید كه به كار آید، و اگر چیزى براى گفتن ندارد دیگر این همه قیل و قال بر سر چیست؟
مرا ببخشید. مىدانم كه اینها نه تنها سخنان تازه درآمدى نیست، كه حتا از دورهى كهنهگىشان تا فراسوهاى اندراس نیز دههها و دههها و دهههاى باورنكردنى گذشته است! ـ بىگمان بسیارى از شما مرا از این كه شاید گمان كردهام در پیام خود، به مثابه درآمدى بر این محفل گفتوگو از نوآورىها، با پیش كشیدن سخنى مندرستر از مصداق ملموس هر اندراس، چه تحفهئى به طبق بر نهادهام سرزنش مىكنید. اما آیا آن دوستان ملامتگو مىدانند كه ما در این زمانه كجاى كاریم؟
آنچه بسیارىها نمىدانند این است كه بهطور رسمى، ما تازه به دورهى كشف غزل عارفانه سقوط اجلال فرمودهایم، و بدین جهت آنچه من عرض مىكنم قرنها از زمانهى خود پیش است و اگر معمولا در مطبوعات رسمى وطنمان تنها به صورت احكام صادرهى “رسمى فرمایشى قانونى” (تو گیومه) فقط به انحرافى بودن آنها حكم مىكنند علتاش این است كه هنوز از لحاظ تاریخى به آن جا نرسیدهایم كه بتوان منحرف بودن آنها را از طریق استدلال منطقى ثابت كرد!
به هرحال، توضیحى بود كه فكر كردم لازم است عرض شود.
نقاشى و شعر و تئاتر و باقى قالبهاى هنرى امروز دیگر فقط ابزارى براى سرگرمى و تفنن نیست. بچهى بازیگوش كودكستانىى دیروز، اكنون انسان پختهى كاملى است فهیم و پرتجربه و خردمند، كه مىتواند جامعه را به درك خود و فرهنگ و مفهوم عمیق آزادىى اندیشه و رهائى از قید و بندهاى خرافات مدد برساند. و بىشك صرف «توانستن» ایجاد مسوولیت مىكند. اگر امروز هـم هنر نتواند پس از آن همه كوشش و جوشش در به دست آوردن شیوههاى بیـان، اندیشهئى كارآیند را به معرفتى فراگیر مبدل كند حضورش جز به حضور قدحى خالى اما سخت پرنقش و نگار بر سفرهى بىآشگرسنهگان به چه مىماند؟
از اتهامات ما یكى این است كه گویا مثـلا شعر عاشقانه را نمىپسنـدیم به این دلیل كوتهفكرانه كه چنین اشعارى فردى است و اجتماعى (بخوانید «سیاسى») نیست. بگذارید براى آنكه ناگفتهئى بر زمین نماند این را گفته باشیم كه قضا را آنچه مـا نمىپسندیم شعر سیـاسى است كه بناگزیر از دریچه تنگ تعصبات سخن مىگوید و آنچه سخت اجتماعى مىشماریم شعر عاشقانه است كه درس محبت مىدهـد. ما در دنیائى سرشار از خصومت و نفرت زندگى مىكنیم. دنیائى به وزن سرب و به رنگ سیاه و به طعم تلخ. مىبینید كه در فاصلهئى كوتاه از خانه خودمان، براى پارهئى از مردم این روزگار، رهائى از یوغ وحشت و ادبـار به معنى آزادى تیغ بركشیدن و كشتن دیگران است. مـا باید عشق را بیاموزیم تا بتوانیم از زندان تنگ تعصب و نفرت رها شویم.
گفتهاند مشت زنى سبب تقویت عضـلات و سرعت واكنش مىشود. مىبینیم كه براى بسیارى كسـان این «وسیله» چنان به «هـدفى مجرد» تبدیل مىشود كه حاصـل آن به اصـطلاح سرعت واكنش و عضلات پولادین دیگر جز در همان صـحنه پیكار و جز در برابر حریف مقابل در هیچ عرصه دیگرى به دو پول سیاه نمىارزد. آقـاى كلى كه روزگارى شرق و غرب عالم را براى نمایش دادن پتك مشتهایش در مىنوشت احتمالا موجود مزاحمى نیست، منتها این سوآل اهل تعقل براى همیشه باقى مـىماند كه اگر دستكش و كیسه تمرین و رینگ و سوت و داوران ریز و درشت و خیل ستایشگران بیكار از وجودش ازاله شـود از او چه باقى مىمانـد كه جز تفوق بر همزادان بى سود و ثمر دیگرش خیر عـامى هـم دست كم براى جامعه گرفتار خویش داشته باشـد؟
به اعتقاد ما «هنـر» بسیارى از هنرمندان را تنـها مىتوان با چیـزى نظیر «هنر» مشت بازان حرفهئى سنجید. سرورانى كه براى آوردن آب به كنار جوى رفتهانـد وآب جـوى ایشـان را با خود برده است. همچنین مىتوان گفت بسیـارى از هنرمندان هنر خود را گرفتار همان سرگذشتى كردهاند كه در تاریخ رقص مىتوان دید: یعنى راه از صورت به معنا نبردن و در نیمراهه دچار بىحاصلى شدن.
[...]
مطالعه مجموعههاى آثـار هر دوره مشخـص طبعا باید شناسه اجتماعى آن دوران باشـد. به مثل، در ایران، در قرنهـاى سكوت، انسـان دوران سلطه قاجاریه مثـلا، فاقد شناخت ابزار است. در پردههاى نقاشان آن عصر هر آدمیزادى نمودار همه ابناى خویش است: چیزى كه به دو ابروى پیوسته و چشمـانى خمـارآلوده تصویر مىشـده است. هیچكس هیچكس نیست و هركس همه است. و مىبینیم كه نقاشان عصر، از دیدگاه انتقـادى، رسالت تاریخىشـان را گرچه ناآگـاهـانه، اما دقیقـا از همین راه به انجام رساندهاند. «ناآگاهانه» از آن رو كه بىگمان آنان نمىتوانستهاند قاضى هوشمند آثار یا داوران صاحب صلاحیت جامعـه خود باشنـد: پیشهورانى بودهانـد كه از سـر ناگزیرى طبیعت طبقه خاصـى را چشمبسته عریان كردهاند بى این كه خود بدانند چه مىكنند. دوره فروش نمىدانـد كه مىتوان با یك نظر به كالاهـاى درون كولبـارهاش مشتریان ویژه او را شناسائى و حتى حـدود استطاعت مالى و برداشت شان از زیبائى را برمـلا كرد. اگر آن نقاشان در پردههاى خود تنها به جزئیات لباس و پرده و آذینها پرداختهاند نه گناه ایشان است نه تعمـدى آگاهانه در كارشـان: حقیقت این است كه انسان پیرامون این نقاشان، خود را در فضاى سرد میان پردهها و گلدانها و احتمالا در برابر عشوه مبتذل و بىاحساس رقاصگـان از یاد برده است. اینجـا نقاش بینـوا تصـویرگر واقعیت محصـورهئىاست كه در آن حقیقـتى مطرح نیست. محـدودهئى كه آدمى درآن تنها به دو چشـم بادامى و دو ابروى پیوسته بازشناختـه مىشود و اگر در مثـل یكى چون كمالالملك به هر دلیل كه باشد گوشه پردهئى از زندگى طبقات بیرون ارگ شاهى به كنار زند كارش راهى به دهكورهئى نمىبرد و حداكثر قضاوتى كه درباره آن مىشود این است كه شازده چیزمیزمیرزائى سرى بجنباند و بگوید:ـ با مزهس! خیلى با مزهس... فالگیر یهودى!
اما این حكایت دیروزها و دیسالها است. روزگار ما دیگر روزگار خاموشى نیست، هرچند كه بازار دهانبندسازى همچنان پررونق باشد. روزگار تفنن و اینجور حرفها هـم نیست، چرا كه امروزه روز آثار هنرى بر سر بازارها به نمایشعام در مىآید و دور نیست كه بیننده، مدعىى بىگذشتى از آب درآید و براى گرفتن حق خود چنگ در گریبان هنرمند افكند. دور نیست كه كسانى اثر هنرىى فاقد پیام و اشارت هنرمند فاقد بینش را ـ به هر اندازه هم كه با شگردها و فوت و فنهاى بهتانگیز عرضه شده باشد ـ تنها در قیاس با ماشین ظریف و پیچیدهئى قضاوت كنند كه در عمل كارى از آن ساخته نباشد.
این را نیز ناگفته نگذاشته باشیـم كه هنرمند نیز ماننـد هر انسان دیگرى دست كم بدان اندازه آزاد هست كه چیزى را بپذیرد و چیزى را به دورافكند. یكى بر آن است كه هنر به خودى خود فرهنگ و تربیت است، یكى بر آن است كه هنر مىتواند بر حسب پیام خود ضداخلاق باشـد و ضـد فرهنگ. در این میان كسان دیگرى هم هستند كه مىگویند اكنون كه هنرمنـد مىتوانـد با گردش و چرخش جادوئى ابزار كارش چیزى بگوید تا ما (دست كم ما مردم چپاول شونده و فریب خورنده را كه بى هیچ تعارفى انسانهـاى جنوبى مىخوانند كه در انتقال از امروز به فرداى خویش حركتى ناگزیر در جهت فروتر شدن مىكنیـم و متأسفـانه از این حركت نیز توهمى تقدیرى داریـم آگاهـى بدهد) چرا باید این امكـان والا را دست كـم بگیرد؟ ـ سخنى كه راستى را به سـود هنرمند نیز هست كه خـود قطرهئى از همـین اقیـانوس است. به قولى: «هنرمنـد این روزگار همچون هنرمند دوران امپراتورى رم بر سكوهاى گرداگرد میدان ننشسته است كه، خواه از سر همدردى و خواه از سر خصومت با آنان و خواه به مثابه یكى تماشاچى بى طرف، صحنه دریـدهشدن فریب خوردگان به چنگال شیران گرسنه را نقش كند. هنرمند روزگار مـا بر هیچ سكوئى ایمن نیست، در هیچ میدانى ناظـر مصـون از تعرض قضایـا نیست. او خود مىتواند در هر لحظه هم شیر باشد هم قربانى. زیرا همه چیز گوش به فرمان جبر بىاحساس و ترحمى است كه سراسر جهان پهناور میدان كوچك تاخت و تـاز او است و گنهـكار و بیگناه و هواخواه و بىطرف نمىشناسـد.»
در چنین شرایطى كدام انسان شریف مىپذیرد كه خود را به صرف این كه اهل هنر است از معركه دور نگه دارد؟ ما چنین «هنرى» را بهانهى غیرقابل قبول و عذر بتر از گناه كسانى مىشماریم كه هنگام تقسیم مواجب و رتبه سرهنگاند و در معركهى جدال بنهپا! ـ هنرمند در حضور قاضىى وجدان خود محكوم است در جبههى مبارزه با خطر متعهد كوششى بشود، و دریغا كه سختىى كار او نیز درست در همین است:
نقش چهرههاى دردكشیدهئى كه گرسنهگى مچالهشان كرده، به نیت ارائه دادن مشكلى جهانى چونگرسنهگى؟ ــ تصویر صفى بىانتها از مشتى انسان پا در زنجیر یوغ برگردن، به قصد باز نمودن فجایع ناشى از بهرهكشىى آدمى از آدمى؟ ــ یا تجسم محبوسى كه میلههاى سیاه قفساش را به رنگ سفید مىانداید، به رسم هشدار دادن از خوش خیالىها؟ ــ
نه، مسلما هیچ كس مشوق سادهگرائى و سطحىنگرى، مبلغ خودفریبى و رفع تكلیف و خواستار خلق شعارهاى آبكىى بىارز نیست. رویهى دیگر هنر اعتلاى فرهنگ است، و بینش هنرمند مبنائى استوار از منطـق وآگاهىى عمیق و گسترده مىطلبد تا بتواند جوابگوى علل وجودى خویش در عرصهى زمان باشد، ـ چیزى كه نام دیگرش مشاركت در همآوردى در صحنهى جهانىى فرهنگ بشرى است.
شمار زیادى از هنرمندان ما ترجیح مىدهند از همان مرز استادى در چم و خم و ارائهى شگردهاى فنىى كار پا فراتر نگذارند. ترجیح مىدهند ناطقانى بلبلزبان باشند اما سخنى از آن دست به میان نیاورند كه احتمالا مالشان را بىخریدار بگذارد چه رسد به بازگفتن حقایقى كه جان شیرینشان را به مخاطره اندازد.
اوضاع مملكت قاراشمیش است
احمد شاملو
اعتمادملی: احمد شاملو در سالهای دهه هفتاد قصد داشت به شیوه سفرنامههای قجری مطالب طنزی بنویسد كه چندی از آنها را نوشت. این قطعه یكی از آن نوشتههای كوتاه است كه تاكنون منتشر نشده است.
اوضاع مملكت قاراشمیش است. به طور دقیق نمىدانیـم چه اتفاقاتى افتاده است. بعضی نوكرهـا مىگوینـد از اطراف شنیدهاند كه رعایا دست از كسب و كار كشیده دكان و بازار را تختهكردهاند كه آزادى مىخواهیم. هرچه فكر مىكنیم آزادى را مىخواهند چهكـار یا به كدام دردشـان شفا است عقلمان قد نمىدهد. صـدراعظـم نامرد در مختصرجوابى كه به تلغراف تند و تیز ما عرضكرده و در آن ما را دركمال نمكبهحرامى «شاهمخلوع» خوانده، تهدید نموده است چنانچه به خاك كشور خودمان پا بگذاریم بلافاصله دستگیر و استنطاق مىشویم وعندالاقتضا بهدارمكافات الصاق مىشویم و در كفرآباد به خیل محاربان با خدا و رسول الحاق مىشویم.
(بدنیست توضیحا این را هم گفته باشیم: اول هر چه زور زدیم كه بفهمیم شاه مخلوع چه معنى دارد هیچ سر در نیاوردیم. آسیدحسین آمد نشست قدرى فعل یفعل كرد در نهایت گفت مخلوع صیغه مفعولى است و معنىاش مىشود «شاهخلعتگرفته»، كهنوكرها همه خندیدند گفتند براى شاه افت دارد صیغه مفعولى بشود و خلعت بگیرد، تا باز میرزاطویل از راه رسید و مشكل را حل كرد.)
خلاصه، اوضاع اینطورهاست كهگفتیم. پول هم نداریم و با این همه فىامانالله همنیستیم. خلاصه هیچ چیزمان به آدم نمىبرد. از هتل هم عذرمان را خواستهاند. عجالتا در جوار هتل كنار خیابان نشستهایم. از آن همه سال سلطنت با سلطه و جبروت برایمان چه باقى مانده؟ مشتى باسمه و صندوقچهاى تیله شیشهاى با یك قابعكسگوشماهى و یك طغرا خرس ماهوتى كه در كشاكش ایام یكى از چشمهایش هم افتاده... به خودمان مىفرماییم: «خوشا كنج درویشى! این نیز بگذرد!» - اما دل كجا فریب این یاوه مىخورد؟ـ به همان خداى احد و واحد لم یلد قسم كه همین الان دلمان براى یكشكم خورشت آلو اسفناج لمیولد علىاكبرخانى ضعف مىرود.
وزیر دربار رفته است قاورنرصاحب را پیدا كند از او به گدایى براى اقامت موقت ما در یك گوشه پارك جواز مخصوص بگیرد، كه تازه معلوم نیست بدهد یا نه. آقاسیدحسین را خواستیم فرمودیم برایمان یك دهن [...] بخواند. به اواسط [...] رسیده بود كه ناگهان سر و كله گزمهاى پیدا شد. گریه و بىقرارى ما را كه دید، سید بیچاره اولاد پیغمبر را دستبندزده اشتلمكنان با خود برد. درماندهایم با این اوضاع چهكنیم.
شعری منتشرنشده از احمد شاملو
سكوتآب
مىتواند
خشكى باشد و فریاد عطش:
سكوتگندم
مىتواند
گرسنهگى باشد و غریو پیروزمندانهى قحط:
همچنان كه سكوت آفتاب
ظلمات است ـ
اما سكوت آدمى فقدان جهان و خداست:
غریو را
تصویر كن!
مهرماه1370 منبع ما:اعتماد ملی
بـي زار از جـوانـــي و از زنــــدگانـــــي ام
جانانه ام چو رفت، چرا جان نمي رود؟
اي مرگ! همتي! كه به جانان رساني ام
هرشب به ياد ماه رخت تا سحر گهــان
هر اختري اســـت، شاهــد اخترفشاني ام
بر تيرهاي كينه سپر گشــت ســــينه ام
آرم گـــواه، پيش تـــو، پشت كمـــاني ام
ياري زمرگ مي طلبم، غربتـم ببيـــن
امـــت پس ازتــو كرد عجب قدرداني ام!
موي سپيد وفصل جواني، خبـردهـــد
كزهـــجرخود به روز سيه مي نشاني ام
ديوار مي كنـــد كمكـم، راه مــي روم
ديــــگرمــــپرس حــال مــن وناتواني ام
سوزنده تر زآتش غم، غربت علي (ع) است
اي مرگ، مانده ام كه توازغم، رهاني ام
علي انساني
سخنان اقای خاتمی در مورد رحلت ایشان:
یاری: رئیس جمهور سابق کشورمان گفت:«صبر و بینش مرحومه ثقفی (همسر گرامی امام راحل) یکی از علل موفقیت حضرت امام خمینی (ره) در هدایت انقلاب اسلامی و پیروزی آن بوده است.»
به گزارش پایگاه خبری یاری، حجت الاسلام سیدمحمد خاتمی که امام راحل از او به عنوان فرزند فاضل و باتقوای خویش یاد کرده بود، ظهر امروز برای عرض تسلیت به خانواده بزرگوار حضرت امام خمینی(ره) در حسینیه جماران حضور یافت.
وی در جمع خبرنگاران حاضر در حسینیه جماران اظهار داشت:«نقش حاجیه خانم ثقفی را در دوران تبعید حضرت امام خمینی (ره) و پس از پیروزی انقلاب اسلامی به عنوان یکی از پشتوانه های انقلاب میدانم.»
رئیس دولت اصلاحات گفت:«واقعا احساس میکنیم بار دیگر در ماتم عزای امام خمینی ماتم زده شدهایم.»
وی ابراز امیدواری کرد، خداوند روح بلند حاجیه خانم ثقفی، همسر گرامی حضرت امام (ره) را با اولیائش محشور کند.
سید محمئ خاتمی با بیان اینکه ارتحال همسر حضرت امام مصیبت بزرگی است، خاطر نشان کرد:«ان شاءالله خداوند با لطف خودش جبران کند.»
و اما نوبت میرسد به من که چرا مخالف حضور این مرد بزرگوار در عرصه ی انتخابات بودم. اری بارها گفته بودم که سید را دوست دارم نه به خاطر تیپش یا این چیزها بلکه به خاطر انسانیتش اری او را به خاطر همین دوست دارم اما چرا با این احوال مخالف حضور ایشانم جوابیست به سوال خیلی ها که به ان در ادامه پاسخ میدهم.
من به این دلیل میگویم ایشان نیاید چون هنوز ایشان را برای مملکت عوام زده ی ما زود میبینم و به نظرم تاثیر ایشان در بیرون قدرت بیشتر است هرچند انتقاداتی نیز نسبت به واکنش های ایشان در مورد زندانیان سیاسی نیز دارم و از کم کاری های ایشان بسیار گله مندم. این دلایل اصلی من بود برای نیامدن خاتمی و اما باز میترسم کاری را که با مصدق کردن با خاتمی نیز بکنند و این از مردم ما در این شرایط بعید نیست زیرا مردم ما هنوز متوجه نشده که اصلاحات به زمان نیاز دارد و نمیشود را صد ساله را یک روز رفت.
و در اینجا با تمام قدرت میگویم این مرد بزرگ را به خاطر شخصیتش ستایش میکنم هرچند مخالف حضور او در این دوره بودم اما اگر می ماند تا اخرین نفس حمایتش میکردم تا کم کاری های خودم نسبت به او و مملکت را جبران کنم و این را بافتخار اعتراف میکنم اگر توانسته ام در انسانیت پله ای را بالا بیایم مدیون استاد بزرگی همچون او هستم و در این جا به عنوان یک اصلاح طلب فریاد میزنم زنده باده خاتمی زنده باد استاد اخلاق زنده باد انسان به معنای واقعی که به خداوندی خدا انسانیت را در وجود او دیدم و بعد را راه را یافتم و بزرگانی چون شریعتی و مصدق و... راشناختم و سخن اخر با سید خندان٫ امیدوارم از این فرزندت دلگیر نباشی و انتقاداتش را از روی دوست داشتن بدانی.
سال جدید را در کاف شرق و وبلاگ دیگرم رها به خاطر مرد اخلاق سید محمد خاتمی سال اخلاق مینامم از دوستانی که با این حرکت موافقند خواشمندیم در وبلاگ خود سال جدید را سال اخلاق بنامند و لطفا مرا هم با خبر کنند .امیدوارم بشود اینگونه از زحمات خاتمی عزیز تشکر کنیم.
سال جدید سال اخلاق بر ایرانیان مبارک
خاتمی امد
به امید پیروزی برادر و خواهر من روزهایی فرا میرسد که سکوت را باید در انها شکست زیرا باز باران در کویر امده است اری مرد روزهای سخت سید محمد خاتمی ستاره ای درخشان و مردی ازاده.
به امید پیروزی
حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس یود
ای که بستی راه در کوچه ها بر فاطمه گردنت را میشکست انجا اگر عباس بود
این بانوی برجسته که من قصد صحبت در مورد بعضی خصوصیات پاک ایشان را دارم خیلی ها در دنیا میشناسند و به او به خاطر این خصوصیات احترام میگذارند.
صبر:
این زن شایسته بسیار صبور بوده و با تما ظلم هایی که در حق او شد صبوری نمود تا از اعتقاداتش دفاع کند او بدون شک با همین صبوری همسر خود حضرت علی را در بسیاری جاها یاری داده و فرزندانی شایسته تربیت نموده و با صبوری خود دست بسیاری از شیادین در زمانه ی خود را رو نموده
همسر داری و رسیگی به فرزندان:
ایشان در مدت کوتاه زندگی خود انقدر محکم پشت همسر خود ایستاد که بعد از رفتنش همسر ایشان (حضرت علی) بسیار زجر کشیدند و دردهای خود را به علت نداشتن هم زبانی که او را درک کند به چاه میگفتند و این نشانه ی همراهی قوی این شخصیت بزرگ در برابر همسر خود بوده که تحسین برانگیز است. اما در مورد رسیدگی به فرزندان ایشان با اینکه سن کمی داشتند اما فرزندان شایسته ای را تربیت نمودند و که هرکدام از فرزندان در تاریخ نام بزرگ و شایسته ای دارند که اینها را میشود دلیل تربیت درست ایشان دانست و نباید رسیدگی های ایشان در ان مدت کوتاه زندگی را نادیده گرفت زیرا با همان رسیدگی ها بود که خوب و بد را به فرزندانشان اموخت .
حجاب ظاهری:
ایشان انقدر زیبا روی خود را میپوشاندند که اجازه نگاه کردن چشم ناپاک به خود را نمیدادند هرچند همیشه افرادی مزاحم و نفهم وجود دارد اما ایشان تا حد اخر این اجازه را از انها میگرفتند این حجاب به صورتی بوده که الگوی بسیاری از افراد از ان زمان تا به حال بوده .
احترام به پدر و مادر
این شخصیت بزرگ انقدر به پدر و مادر خود احترام میگذاشتند که بارها حضرت محمد (پدرشان) را وادار کردند که در باره شخصیت او و عشق و علاقه ای که فراتر از عشق پدر به فرزند بود را اعلام کنند .
شناختن حقوق و دفاع از ان
ایشان حقوق یک زن را بسیار خوب میدانست و از ان دفاع میکرد و در ان زمانه که خیلی از اعراب دخترها را زنده بگور میکردند ایشان با یک زندگی درست و دفاع از حقوق خود و فهم و شناخت از دنیای خود و اظهار نظر در مورد ان به بسیاری نشان داد که تفاوتی میان زن و مرد نیست .
نکته:دوستان عزیز این شخصیت بزگ که من در موردش صحبت کردم در خیلی جاهای دیگر قوی بوده اما چون اطلاعات من کم است سعی کردم در بسیاری از موردها اظهار نظر نکنم .
امیدوارم این چند سطر کوتاه ذره ای از خصوصیات پاک این بانوی بزرگوار را نشان داده باشد بار دیگر ایام شهادت خانم فاطمه زهرا را تسلیت عرض مینمایم
یا حق- پوریا اکبرزاده
در روزهای بد بیشتر در مورد این شخصیت برجسته صحبت خواهیم کرد
آن چه براي آگاهي هم وطنان ارجمند ايراني در ذيل مي آيد متن ترجمه ی نامه ی عمر خليفه ی دوم به یزدگرد سوم ساسانی و پاسخ یزدگرد به عمر می باشد. نسخه ی اصلی این نامه ها در موزه لندن نگهداری می شود. زمان نگاشته شدن این نامه ها مربوط می شود به پس از جنگ قادسیه و پیش از جنگ نهاوند که حدوداً چهار ماه به طول انجاميد .
از عمر بن الخطاب خلیفه ی مسلمین به یزدگرد سوم شاهنشاه پارس
یزدگرد، من آینده ی روشنی برای تو و ملت تو نمی بینم مگر این که پیشنهاد مرا بپذیری و با من بیعت کنی. تو سابقا" بر نصف جهان حکم می راندی ولی اکنون که سپاهیان تو در خطوط مقدم شکست خورده اند و ملت تو در حال فروپاشی است. من به تو راهی را پیشنهاد می کنم تا جانت را نجات دهی.
شروع کن به پرستش خدای واحد، به یکتا پرستی، به عبادت خدای یکتا که همه چیزرا او آفریده. ما برای تو و برای تمام جهان پیام او را آورده ایم، او که خدای راستین است.
آن
از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که آن ها نیز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند، به ما بپیوند الله اکبر را پرستش کن که خدای راستین است و خالق جهان.
الله را عبادت کن و اسلام را به عنوان راه رستگاری بپذیر. به راه کفر آمیز خود پایان بده و اسلام بیاور و الله اکبر را منجی خود بدان.
با این کار زندگی خودت را نجات بده و صلح را برای پارسیان بدست آر. اگر بهترین انتخاب را می خواهی برای عجم ها ( لقبی که عربها به پارسیان می دادند به معنی کودن و لال) انجام دهی با من بیعت کن.
الله اکبر
خلیفه مسلمین
عمربن الخطاب
از شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمین های پرشمار، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها، شاه پارسیان و نژادهای دیگر از جمله: عرب ها، شاه فرمانروایی پارس، یزدگرد سوم ساسانی به عمربن الخطاب خلیفه تازیان ( لقبی که پارسیان به عربها می دهند به معنی سگ شکاری )
به نام اهورا مزدا آفریننده زندگی و خرد
تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را به راه راست هدایت کنی، به راه خدای راستینت؛ الله اکبر، بدون این که هیچگونه آگاهی داشته باشی که ما که هستیم و چه را می پرستیم.
این بسیار شگفت انگیز است که تو لقب فرمانروای عربها را برای خودت غصب کرده ای! آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنیا به همان اندازه عربهای پست و مزخرف گو و سرگردان در بیابان های عربستان و انسان های عقب مانده ی بیابان گرد است.
مردک! تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا را بپرستم در حالیکه نمی دانی هزاران سال است که ایرانیان خداوند یکتا را می پرستند و روزی پنج بار به درگاه او نماز می خوانند. هزاران سال است که در ایران، سرزمین فرهنگ و هنر این رویه ی زندگی روزمره ی ماست.
زمانی که ما داشتیم مهربانی و کردار نیک را در جهان می پروراندیم و پرچم پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک را در دستهایمان به اهتزاز درمی آوردیم تو و پدران تو داشتند سوسمار می خوردند و دخترانتان را زنده بگور می کردید. شما تازیان که دم از الله می زنید برای آفریده های خدا هیچ ارزشی قائل نیستید ، شما فرزندان خدا را گردن می زنید، اسرای جنگی را می کشید، به زن ها تجاوز می کنید، دختران خود را زنده به گور می کنید، به کاروان ها شبیخون می زنید، دسته دسته مردم را می کشید، زنان مردم را می دزدید و اموال آنها را سرقت می کنید. قلب شما از سنگ ساخته شده است. ما تمام این اعمال شیطانی را که شما انجام می دهید محکوم می کنیم. حال با این همه اعمال قبیح که انجام می دهید چگونه می خواهید به ما درس خداشناسی بدهید؟
تو به من می گویی از پرستش آتش دست بردارم، ما ایرانیان عشق به خالق و قدرت خلقت او را در نور خورشید و گرمی آتش می بینیم. نور و گرمای خورشید و آتش ما را قادر می سازد که نور حقیقت را ببینیم و قلبهایمان برای نزدیکی به خالق و به همنوع گرم شود. این به ما کمک می کند تا با همدیگر مهربان تر باشیم و این نور اهورایی را در اعماق قلبمان روشن می سازد.
خدای ما اهورا مزداست و این بسیار شگفت انگیز است که شما تازه او را کشف کرده اید و نام الله را بر روی آن گذارده اید. اما ما و شما در یک سطح و مرتبه نیستیم، ما به همنوع کمک می کنیم ، ما عشق را در میان آدمیان قسمت می کنیم، ما پندار نیک را در بین انسان ها ترویج می کنیم، ما هزاران سال است که فرهنگ پيش رفته خود را با احترام به فرهنگ های دیگر بر روی زمین می گسترانیم ، در حالیکه شما به نام الله به سرزمینهای دیگر حمله می کنید، مردم را دسته دسته قتل عام می کنید، قحطی به ارمغان می آورید و ترس و تهی دستی به راه می اندازید، شما اعمال شیطانی را به نام الله انجام می دهید.
چه کسی مسئول اینهمه فاجعه است؟آیا الله به شما دستور داده قتل کنید، غارت کنید و ویران کنید؟یا اینکه پیروان الله به نام او این کارها را انجام می دهند؟ و یا هردو؟شما می خواهید عشق به خدا را با نظامی گری و قدرت شمشیر هایتان به مردم یاد بدهید؟!شما بیابان گردهای وحشی می خواهید به ملت متمدنی مثل ما درس خداشناسی بدهید؟! ما هزاران سال فرهنگ و تمدن در پشت سر خود داریم، تو بجز نظامی گری، وحشی گری، قتل و جنایت چه چیزی را به ارتش عربها یاد داده ای؟ چه دانش و علمی را به مسلمانان یاد داده ای که حالا اصرار داری به غیر مسلمانان نیز یاد بدهی؟ چه دانش و فرهنگی را از الله ات آموخته ای که اکنون می خواهی به زور به دیگران هم بیاموزی؟
افسوس که ارتش پارسیان ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم ما مجبورند همان خدای خودشان را این بار با نام الله پرستش کنند و همان پنج بار نماز را بخوانند ولی بازور شمشیر باید عربی نماز بخوانند چون گویا الله شما فقط عربی می فهمد.
من پیشنهاد می کنم که تو و همدستانت به همان بیابانهایی که سابقا" عادت داشتید در آن زندگی کنید برگردید. آن ها را برگردان به همان جایی که عادت داشتید جلوی آفتاب از گرما بسوزند، به همان زندگی قبیله ای ، به همان سوسمار خوردن ها و شیر شتر نوشیدن ها.
من تو را نهی نمی کنم از این که این دسته های دزد را ( ارتش تازیان) در سرزمین آباد ما رها کنی ، در شهر های متمدن ما و در میان ملت پاکیزه ما.
این چهار پایان سنگدل را آزاد مگذار تا مردم ما را قتل عام کنند، زنان و فرزندان ما را بربایند، به زن های ما تجاوز کنند و دخترانمان را به کنیزی به مکه بفرستند. نگذار این جنایات را به نام الله انجام دهند، به این کارهای جنایتکارانه پایان بده.
آریایی ها بخشنده، خونگرم و مهمان نوازند، انسان های پاک به هر کجا که بروند تخم دوستی، عشق ، آگاهی و حقیقت را خواهند کاشت بنابراین آن ها تو و مردم تو را به خاطر این کارهای جنایتکارانه مجازات نخواهند کرد.
من از تو می خواهم که با الله اکبرت در همان بیابان های عربستان بمانی و به شهرهای آباد و متمدن ما نزدیک نشوی ، بخاطر عقاید ترسناکت و بخاطر خوی وحشی گریت.
یزدگرد سوم ساسانی
با تشکر از سایت همرا با یاران باران
فوق العاده مهم
ایرانیان به پا خیزند
سایت گوگل در اقدامی عجیب و با زیر پا گذاشتن قوانین سازمان ملل در سایت خود نام خلیج فارس را به خلیج عربی تغییر داده، اگر يك ميليون نفر اعتراض خودشون رو به اين آدرس بفرستند گوگل مجبور به برگرداندن خليج عربي به خليج فارس ميشه لطفا ساكت نشينيد اين خبر رو به اطلاع همه برسونيد "
http://www.petitiononline.com/sos02082/petition-sign.html "
چگونه این فرم را پر کنیم ؟
شما دوستان برای این که با این قسمت هیچ مشکلی نداشته باشید ما اموزش ان را نیز برای شما اماده کرده ایم تا بدون هیچ گونه مشکلی قادر به ارسال نظر خود باشید.
پس از کلیک بر روی لینک بالا در صفحه نمایش داده شده برای شما در پایین صفحه بر روی گزینه "click here to sign petition " سپس در صفحه ظاهر شده شما سه گزینه را مشاهده میکنید قسمت اول "Name " در اینجا اسم خود را وارد کنید در قسمت " Email Address " شما ایمیل خود را وارد میکنید و در قسمت سوم " Comments " عبارت only persion gulf را وارد کنید و در پایان بر روی گزینه " perview your signature " کلیک کنید.
دوستانی که وبلاگ یا وب سایت دارند حتماْ این گزارش رو در صفحه اصلی وبسایتشون بزارن و دوستان دیگر هم از طریق فرستادن این متن به ادد لیستهای خود تلاش کنند تا امضای بیشتری جمع بشه.
تا این لحظه حدوداْ ۶۰۰ هزار نفر امضا کردن که باید این عدد به یک میلیون (۰۰۰/۰۰۰/۱) نفر برسه
با تشکر از وبلاگ همراه با یاران باران
نمی دانم چه می خواهم خدا یا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پر سوز
ز جمع آشنایان میگریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگیها
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم ویکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
بدامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند
برویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند
دل من ای دل دیوانه من
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را بس کن این دیوانگی ها
سال ۸۶ با تمام درد هایش گذشت امروز روزیست که میخواهم سکوتم را بشکنم سال گذشته هیچ چیز نگفتم اما امسال همه چیز را رو میگویم دیگر نمیتوانم سکوت را تحمل کنم سکوتی که ذره ذره مرا میخورد شاید بگویید این چه حرف هایی است که در سال جدید میزنی اما حقیقتیست که امیدوارم شنیدن انها خیلی چیزها را برای شما روشن کند.
پدر بزرگ نازنینم مرا تنها گذاشت و دردی شد بر دردهای من هرچند اگر با نگاهی زیبا نگاه کنیم از رفتنش به خاطر خودش خوشحالم زیرا انسان بود و خوب زندگی کرد بعد ان رفتن احمد بورقانی عزیز که هیچگاه نگاه مهربان و بدون ادعاش را فراموش نمیکنم این دردها در سال گذشته به همین جا ختم نشد و با رفتن ایت الله توسلی دیگری هیچ قدرتی برای ما نماند هرچند من ایت الله توسلی را شهید میدانم واز رفتنش هزار درس می اموزم و از اینها که بگذریم باید یاد تمام عزیزانی کنیم که در سال گذشته پر کشیدند.
حال نوبت به تشکر از اقای احمدی نژاد و همفکرانش میرسد انها که دوستان ما را در زندان کردن دهان ما را بستند روشن فکران را در انتخابات مجلس رد صلاحیت کردند و خلاصه که از هرکاری برای کوبیدن فکر و اندیشه ی ما نگذشتند اقای احمدی نژاد ممنون از این همه لطف واقعا نمیدانم از شما و یارهای امام زمانیتان! چگونه تشکر کنم فقط میتوانم در اخر بگویم نمی بخشمتان به خاطر بلاهایی که بر سر ملت اوردید دل خانوادهی امام خمینی که روشنفکری پیش انها کم می اورد را شکستید و تاریخ را بار دگر زنده کردید همانطور که یزید سر نوه ی پیغمبر را به اسم دفاع از دین از تن جدا کرد شما هم با نوه ی خمینی کبیر و خانواده ی عزیزش همانگونه کردید که یزید کرد .
امیدوارم شکستن سکوت در بعضی جاها خیلی چیزها را روشن کرده باشد و بهتر است دیگر از این چیزها برای چند ثانیه حداقل در نوشتن گذشت زیر هیچ گاه نمیشود انها را از فکر جدا کرد.
عیدتان مبارک عزیزان مرا ببخشید که ناراحتتان کردم دوستتان دارم تا اخرین قطره ی خونم شهدای عزیز جایتان بسیار خالیست ما را یادتان نرود که عیدی میخواهیم سلام ما را به تمام انسان های ازاده برسانید و عید را از طرف ما به انها تبریک بگویید .تمام مردم عزیزی که این عید را جشن میگیرید برایتان ارزوی سالی خوب و بدون غم میکنم وبرای شما زیبا ترین ارزوها را دارم .
در اخر به نام مشکی که زیباترین رنگهاست و من از او درس ایستادگی میاموزم درست است که هیچ رنگی در مشکی خود را نشان نمیدهد اما یادمان نرود که ان رنگ تاثیر خود را گذاشته و این از صبر مشکی است که هیچ گاه این دردها را نشان نمیدهد انسان قوی باید همانند مشکی باشد و هرچه قدر خنجر خورد اصلا به روی خودش نیاورد
یا حق-پوریا اکبرزاده